اشتباه ممنوع !

 

اشتباه ممنوع !

 

آن روز دبیر عربی ما ، کمی گلویش اذیّت می کرد . یک شاگرد رفت از آبدارخانه آبجوش آورد . معلّم عربی پای تخته ایستاده بود جرعه ای از  آب نوشید. بعد او ، نمایش بازی کرد :

- چی شد ؟! افتاد ، شکست ؟!

- بله ، لیوان از دستم افتاد ، شکست.

- غلط کردی تو!))))) غلط کردی مرتیکه!))))) محکم بگیر مرتیکه!))))) اشتباه، اشتباه، اشتباه، تا کی اشتباه!

بعد معلّم رفت روی صندلی نشست و باز کمی آب نوشید.

پ. ن : وامتازو الیوم ایّها المجرمون .  

مردم چه می بینند؟!

مردم چه می بینند؟!

یک صبح زمستانی بود. دبیر عربی محبوب ما ، پای تخته ایستاده بود . نگاه ش را لحظاتی به شاگردان دوخت ، گفت : « به تخته نگاه کنید » . ‌ یک آن ، دست راستش را بلند کرد و با اشاره به یک شاگرد گفت : دهن ، دهن ، دهن ، ... مرتیکه ، چیزی می گرفتی جلوی دهن ! ...

لبخند به لب داشت،  او گفت:
مردم ، لب قرمزِ کمر باریک می بینند ، ما رو باش!

پ . ن : مولانا : گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو * آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست