مردم چه می بینند؟!

یک صبح زمستانی بود. دبیر عربی محبوب ما ، پای تخته ایستاده بود . نگاه ش را لحظاتی به شاگردان دوخت ، گفت : « به تخته نگاه کنید » . ‌ یک آن ، دست راستش را بلند کرد و با اشاره به یک شاگرد گفت : دهن ، دهن ، دهن ، ... مرتیکه ، چیزی می گرفتی جلوی دهن ! ...

لبخند به لب داشت،  او گفت:
مردم ، لب قرمزِ کمر باریک می بینند ، ما رو باش!

پ . ن : مولانا : گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو * آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست