خضر(ع) را بايد از نو شناخت (1)
خضر(ع) را بايد از نو شناخت (1)
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهــــی ( لسان الغيب حافظ )
اين قرآن افسانه نيست، حقيقت است. در قرآن كريم آيات 60 تا 82 سوره كهف، مي خوانيم:
بخاطر بياور هنگامي كه موسي به دوست خود گفت: من دست از طلب برنمي دارم تا به محل تلاقي دو دريا برسم هر چند مدت طولاني به راه خود ادامه دهم.
( ۶۰) هنگامي كه به محل تلاقي آن دو دريا رسيدند ماهي خود را [كه براي تغذيه همراه داشتند] فراموش كردند و ماهي راه خود را در پيش گرفت (و به دريا روان شد).( ۶۱) هنگامي كه از آنجا گذشتند موسي به يار همسفرش گفت غذاي ما را بياور كه از اين سفر، سخت خسته شده ايم.( ۶۲) او [دوست موسي] گفت بخاطر داري هنگامي كه ما به كنار آن صخره پناه برديم ( و استراحت كرديم ) من در آنجا فراموش كردم جريان ماهي را بازگو كنم، اين شيطان بود كه ياد آنرا از خاطر من برد، و ماهي به طرز شگفت انگيزي راه خود را در دريا پيش گرفت (!( 63 [موسي ] گفت اين همان است كه ما ميخواستيم، و آنها از همان راه بازگشتند در حالي كه پيجوئي ميكردند.( ۶۴) در آنجا [در چند متري زير دريا] بنده اي از بندگان ما [خضر] را يافتند كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوي خود علم فراواني به او تعليم داده بوديم.( ۶۵) موسي، به او [خضر] گفت آيا من از تو پيروي كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزي؟!
( ۶۶) [خضر] گفت تو هرگز نمي تواني با من شكيبائي كني!( ۶۷) و چگونه مي تواني در برابر چيزي كه از رموزش آگاه نيستي شكيبا باشي.( ۶۸) [موسي] گفت انشاء الله مرا شكيبا خواهي يافت، و در هيچ كاري مخالفت فرمان تو نخواهم كرد.( ۶۹) [خضر] گفت پس اگر مي خواهي به دنبال من بيائي از هيچ چيز سؤ ال مكن تا خودم [به موقع] آنرا براي تو بازگو كنم.( ۷۰ )
آنها به راه افتادند تا اينكه سوار كشتي شدند و او [خضر] كشتي را سوراخ كرد، [موسي] گفت آيا آنرا سوراخ كردي كه اهلش را غرق كني، راستي چه كار بدي انجام دادي؟!
( ۷۱) [خضر] گفت نگفتم تو هرگز نميتواني با من شكيبائي كني؟!( ۷۲) [موسي] گفت مرا بخاطر اين فراموشكاري مواخذه مكن، و بر من بخاطر اين امر سخت مگير.( ۷۳) باز به راه خود ادامه دادند تا اينكه كودكي را ديدند و او [خضر] آن كودك را كشت! [موسي] گفت: آيا انسان پاكي را بي آنكه قتلي كرده باشد كشتي؟! به راستي كار منكر و زشتي انجام دادي!( ۷۴) [خضر] گفت به تو نگفتم تو هرگز توانائي نداري با من صبر كني؟!( ۷۵) [موسي] گفت اگر بعد از اين از تو درباره چيزي سؤال كنم ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من ديگر معذور خواهي بود!( ۷۶) باز به راه خود ادامه دادند، تا به قريه اي رسيدند، از آنها خواستند كه به آنها غذا دهند، ولي آنها از مهمان كردنشان خودداري نمودند [با اينحال] آنها در آنجا ديواري يافتند كه ميخواست فرود آيد، [خضر] آنرا برپا داشت، [موسي] گفت [لااقل] ميخواستي در مقابل اين كار اجرتي بگيري؟!( ۷۷) او گفت اينك وقت جدائي من و تو فرا رسيده است، اما به زودي سرّ آنچه را كه نتوانستي در برابر آن صبر كني براي تو بازگو ميكنم ( .(78
اما آن كشتي متعلق به گروهي از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مي كردند و من خواستم آنرا معيوب كنم [چرا كه] پشت سر آنها پادشاهي ستمگر بود كه هر كشتي را از روي غصب مي گرفت.
( ۷۹) و اما آن نوجوان پدر و مادرش با ايمان بودند، ما نخواستيم او آنها را به طغيان و كفر وادارد.(۸۰) ما اراده كرديم كه پروردگارشان فرزند پاكتر و پرمحبت تري بجاي او به آنها بدهد.( ۸۱) و امّا آن ديوار متعلّق به دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، و زير آن گنجي متعلّق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحي بود، پروردگار تو ميخواست آنها به حدّ بلوغ برسند، و گنج شان را استخراج كنند، اين رحمتي از پروردگارت بود، من به دستور خود اين كار را نكردم، و اين بود سرّ كارهائي كه توانائي شكيبائي در برابر آنها نداشتي!( ۸۲)
براستي؛ وجه امتياز خضر(ع) از موسي نبي (ع) كدام است؟
ادامه دارد