عشق من « گُل »!
عشق من « گُل »!
به نام خدا
کریم آقای محلّه ی ما ضمن اینکه بقّال است؛ به پرورش گُل هم می پردازد. البتّه هدف او از پرورش گُل ، گُل فروشی نبوده و شغل و حرفه ی دوّم او نیست و هدف او از اینکار بیشتر جنبه ی تفریحی دارد. کریم آقا 45 سال سنّ دارد. او به خاطر عشق و علاقه ای که به گل داشته از 20 سالگی اش به جمع آوری گل پرداخته است. داخل حیاط کریم آقا پُر از گلهای زیبا است ، گوشه های اتاق های منزلش هم گلدان هایی دیده می شود . کریم آقا گلخانه ای هم در پُشت بام خانه اش احداث کرده و به پرورش گل می پردازد. و در تمام فصول سال در حیاط منزل او گلهای زیبا دیده می شود .
او می گوید: من عاشق گُل ام . گل رُز ، رز زرد ، سرخ ، سفید ، صورتی، گل مریم ، نرگس ، نسترن ، نیلوفر ، رازقی ، اقاقیا ، حُسن یوسف ، و کاکتوس از همه نوع و تاج الملوک و شمشاد و شب بو یا محبوبه ی شب ووو...
من روزی از او پرسیدم: کریم آقا از میان این همه گُل ، به نظرشما کدام از همه زیباتر و خوشبوتر است؟!
کریم آقا گفت: همه ی این گُلها زیبایند و غالباً بوی خوشی دارند. و گُل بی بو وجود ندارد! همه شان حتّی این کاکتوس ها هم که خانمم نعیمه خانم نمیخواهد به شان نگاه کند و از من می خواهد این کاکتوس ها را جلوی چشمهایش نگذارم؛ از نظر من این کاکتوس های نازنین زیبایند و من گاهاً می شود یک ساعت تمام به این کاکتوس ها خیره می شوم و از زیبایی ساقه و تنه و شاخه هایش لذّت میبرم. و برای تفنّن در دفترخود آنها را نقّاشی و ترسیم و رنگ آمیزی می کنم.
همین چند روز پیش از کریم آقا پرسیدم: کریم آقا ، یه سؤلی داشتم. قبل از سؤال ، ازشما می خواهم از سوال من ناراحت نشوید ؛ فقط هدف من از این سؤال این است که می خواهم این شدّت علاقه ی شما به این گل ها را بیشتر درک کنم.
کریم آقا با کمال میل اجازه دادند و من سؤالم را این گونه مطرح کردم:
کریم آقا ببخشید ، بیا فرض کنیم شما محکوم به زندان می شوید ، و باید دو سال تمام در زندان در سلّول انفرادی به سر ببرید و ممنوع الملاقات هم می شوید. در اینصورت در این مدّت دو سال شما در فراق این گل ها چه کار می کنید؟!
او لبخندی زد و گفت: من در آن صورت سعی می کنم با یاد و خاطره ی این گلها زندان را به خوبی به سر ببرم. فقط کافی است؛ به من یک قلم و یک دفتر نقّاشی و یک جعبه مداد رنگی بدهند. مینشینم و از مخیّله ام و حافظه ام کمک می گیرم و تک تک این گلهای قشنگ را نقّاشی می کنم.
-----------
من همین دیشب که دیوان مختومقلی را ورق می زدم ، این قطعه شعر را که می خواندم :
نامه سن؟ (ترجمه فارسی در ادامه آمده)
اصلا سنــی گورمــه میشــم دلداریـــم ....... قُمــــری سن ، بُلبل می سن ، نامــه سن؟
غمگیـن گونگلیـم خیالینگـدن آلداریـــم ....... باغ ایچینــده ، گُل گُل می سن ، نامه سن؟
.
.
.
مختومقلی! گچ نامیس دن عارینگــدن ...... اِل گوتِـر گیل بو ، وفاسیــــــــز کارینگـــــــدن
جهان دولی سن غافیل سن یارینگـدن....... بهشت می سن سنبل می سن نامه سن؟
----------
ترجمه : [ ترجمه از کتاب « پرنیان هفت رنگ » اثر استاد: « گنبد دردی اعظمی راد» ]
چیستی تو؟
نگارینا ! ندیده ام هرگز تو را و نمی دانم کیستی تو؟
قُمری یا بلبلی؟
دلم مالامال عشق توست
سخنی با من بگوی ، حرفی بزن
بگوی چیستی تو؟
.
مختومقلی !
بگذر از این نام و عار
که جهان سرشار است از جلوه های یار
امّا تو ، در جهل ، غافلی از چهره ی دلدار
با من بگوی ، ای گُل !
بهشتی ؟ یا دسته ی سنبل؟
-----------
وقتی این قطعه شعر را خواندم، با خودم اندیشیدم. کاش می شد عارف بالله مختومقلی، صوفی الله یار، مسکین قلیچ ، ملّا نفس ، سنایی ، خاقانی ، خرقانی ، بسطامی ، حافظ ، مولانا ، سعدی ، نظامی ، جامی ، عطّار، غزّالی طوسی ، شیخ محمود شبستری ، خواجه عبدالله انصاری و ... کاش می شد این عرفا هم هر کدام بسته به سلیقه ی خودشان به عوض دفتر شعر و غزل و سخن و گفتار، هر کدام از این عرفا یک دفتر نقّاشی بلکه یک صفحه نقّاشی به یادگار می گذاشتند و ذات خدا را برای ما به تصویر می کشیدند!!!
نظر شما دوستان چیست ؟!!پ. ن : این پُست از وبلاگ قبلیم است. شما دوستان را دعوت می کنم پُست های « جوهر فرد و شدّت ظهور خدا » جزء لینکهای ثابت در همین وبلاگ ، را بخوانید.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 6:46 توسط الیاس
|