انسان و طبيعت (1)

نويسنده: لردآويبوري "درجستجوي خوشبختي"

بعضي مردم دلباخته طبيعت اند و آن را دوست دارند، ولي گروهي ديگر به طبيعت اعتنايي ندارند و آن را به چيزي نمي گيرند. ما فرزندان قرن بيستم نمي توانيم تصور كنيم كه در قرون تاريك گذشته ، ابناء بشر تا چه حد از طبيعت و نيروهاي اسرار آميز آن بيم داشتند. در آن روزگاران ظهور ستاره دنباله دار و گرفتن خورشيد و ماه نشانه ي غضب آسماني بود. ساير مظاهر طبيعت نيز مايه اضطراب كسان مي شد. وقتي رعد مي غرّيد، مي گفتند ژوپيتر خشمگين شده ، وقتي بادهاي سخت مي وزيد گمان مي كردند نپتون از مردم زمين دلگير است و ترس و وحشت بر آنها چيره مي شد.

بيشتر مردم وحشي، از عكس و تصوير مي ترسند و هيچوقت راضي نمي شوند كسي عكس شان را بگيرد يا تصويرشان را روي كاغذ بكشد تصور مي كنند اگر تصوير خود را به دست كسي دادند هميشه مغلوب او خواهند بود. يكي از جهانگردان معروف وقتي در ميان وحشيان گير افتاده بود و از دست آنها رهايي نداشت حيله خوبي به كار زد و به آنها گفت: هر كس اينجا بماند عكس او را مي گيريم وحشيان وقتي اين سخن را شنيدند فرار كردند.

ترس از طبيعت منحصر به اقوام وحشي نيست بسياري ملل متمدّن نيز از طبيعت و موجودات آن وحشت داشته اند. در قبال حوادث به وحشت و اضطراب دچار مي شدند به همين جهت نيروهاي مخفي و ارواح نامرئي [ البته خاطرنشان شود كه جن ها حقيقت دارند به فرمايش قرآن و مراد نويسنده بايد سواي از جن ها باشد ] كه را كه به قدرت خيال آفريده بودند به مقام خدايي رسانيدند. مردم يونان نيز براي تفسير حوادث طبيعي و تشريح روابط انسان با طبيعت اين افسانه هاي پريشان و اوهام بي اساس را به وجود آوردند كه اكنون در قرن بيستم ما از شنيدن آن بي اختيار مي خنديم.

قدما به همين جهت كه از طبيعت مي ترسيدند اصلاً به مناظر طبيعي اعتنائي نداشتند و از زيبايي آن بهره نمي بردند. مي گويند مادال دوستال ، در يكي از سفرها به كوهستاني گذشت، به اين جهت از بخت خود شكايت كرده و گفته بود: چه گناهي كردم كه به اين سرزمين وحشت انگيز آمدم و هم او روزي در بين صحبت گفته بود: من هيچوقت زحمت آن را به خود نمي دهم كه پنجره ها را باز كنم و خليج ناپل را ببينم ولي اگر بشنوم مردي بزرگ در شهر هاي دور دست زندگي مي كند براي درك لذّت مصاحبت او رنج سفر را تحمل مي كنم.

نيكول نويسنده معروف فرانسوي در يكي از مقالات ادبي خود مي نويسد: هيچ كس فقط براي لذّت و تفريح باغچه در خانه خود درست نمي كند بلكه باغچه از لوازم تجمل است كه براي فريفتن ديگران مهيّا مي شود.

بسياري از كسان ، از زيبايي و جمال طبيعت غافل اند و از اين مناظر جادويي بهره اي نمي برند چشم دارند ولي مانند كوران اند. يكي از بزرگان درباره آنها مي گويد: در ميان تپّه ها و مرغزارها قدم مي زد، جويبارها را مي ديد و در سايه شاخسارها مي آرميد، در دشت مي گشت و غارها را پناهگاه خود مي كرد، در جنگل ها و بيشه ها ساعات دراز به سر مي برد، روزها در كشتزارها اقامت داشت، و با وجود اين عشق به طبيعت در دلش راه نيافت.

تنسون مي گويد: پنجه طبيعت تيز است و همين كه بر جان نشست، الم انگيز است. اين سخن بي جاست، آيا واقعا طبيعت مايه رنج و عذاب است من در اين قسمت ترديد دارم.

يكي از مظاهر طبيعت كه مردم آن را سخت و وحشت انگيز مي دانند مرگ است ، ولي مرگ اگر با آلام و امراض همراه نباشد، چنان سخت نيست. به خصوص، مرگ طبيعي غالبا آرام و بي سر و صدا انجام مي گيرد.

گوته در ملاحظات خود به اين نكته توجه كرده كه اگر قوس و قزح بيشتر از ساعتي دوام پيدا كند، ديگر كسي به آن نگاه نخواهد كرد. گويي مردم از ديدار جمالش ملول مي شوند. نبايد فراموش كنيم ما در زندگي به چيزهاي عادي بيش از خبرهاي كمياب احتياج داريم بنابراين حق نداريم نسبت به چيزهايي كه هميشه در دسترس ماست بي اعتنا باشيم.

يك روز بهار كه به گردش مي رويم و به هر طرف مي گذريم، گلها و علفها را مي بينيم كه  از وزش نسيم بهاري مي لرزد، هواي صاف و آسمان شفّاف و آفتاب درخشان و جلوه بهار ، گويي در جهان ما جشن آسماني بر پا ساخته اند، مگر گل و سبزه و آفتاب و باد چيزهاي عادّي نيست؟!

چيزي كه فراوان شد قيمتش كم مي شود. بهار هر سال مي آيد و مي رود و دنيا پيوسته پس از پيري و فرسودگي جواني از سر مي گيرد، خورشيد هر روز صبحگاهان سر از كوهساران بر مي زند و دامن آسمان را نقره گون و زمين را نورباران مي كند و پايان روز طلاهاي خود را از زمين برچيده ، مانند دختران طنّاز با كرشمه و ناز در افق مغرب نهان مي شود.

حقيقت اين است كه ما خيلي مديون شعرا هستيم كه با تخيّلات زيباي خود عشق طبيعت و دوست داشتن جمال را به ما ياد مي دهند و با نغمه هاي موثّر خويش روح خفته ما را بيدار مي كنند، چشم مان را به اين جهان زيبا كه متأسفانه از زيبايي آن خبر نداريم مي گشايند.

روسكن در ستايش كوه سخناني نغز و شيرين دارد. از جمله مي گويد: اين كوه هاي عظيم كه سر بر آسمان برافراشته و ريشه ي خود را تا اعماق زمين فرو برده است، با ذخيره ابدي خود جويبارها و چشمه سارها را از بي آبي حفظ مي كنند ، يعني آبهائي را كه در سينه خود نهفته به تدريج به طرف آن جاري مي سازد ، در فضاي مجاور تأثير كرده هواي آن را لطيف و رفيق مي كنند آنها كه مي خواهند نمونه عظمت و صنعت خدا را به ببينند مي توانند مقصود خويش را در اين سنگها ي جامد و بي روح بيابند. كساني كه از زندگي روزانه و اضطرابات جانفرساي آن به تنگ آمده اند در پناه كوه ها مسرّت و نشاط و سعات و آرامش را مي جويند. اين توده هاي عظيم و حيرت انگيزي كه دست روزگار را بدان رسائي نيست ، براي آدميان كه چون پشه اي به دست حوادث اسيرند ، نمونه خوبي از متانت و استقامت است. وقتي در روز طوفاني به كوه پناه مي بريد از هول و اضطراب آسوده مي شويد. در سايه درختان كوهي مي نشينيد و از زمزمه ي ملايم برگ هاي آن كه از وزش باد به هم مي خورد ، طربناك مي شويد اين طرف و آن طرف نگاه مي كنيد، نقش و نگارهاي طبيعت را مي بينيد كه به وسيله ي گل ها و علفها بر دامن سنگها رسم شده است و از جمله آن منظره جادوئي آلام خود را از ياد مي بريد.

درباره آسمان چه مي گوييد؟ آسمان زيبا است و ستارگان زيباتر ولي خورشيد از همه زيباتر است. صبحگاهان كه ملكه ي آسمان يعني خورشيد از گوشه افق سر مي زند با گيسوان طلائي و پريشان خود چشم ها را خيره مي كند پيش از طلوع وقتي پيش آهنگ روز ، كافور نور و مُشك ظلمت را به هم مي آميزد و به طشت وارون و فيروزه گون آسمان مي ريزد و به جهانيان خبر مي دهد كه به زودي دختر آسمان، جهان را از رنج ظلمت نجات مي دهد، كيست كه اين جلوه ي آسماني را ببيند و از اين همه زيبائي و عظمت و شگفتي،لذت نبرد. وقتي سياهي از چهره ي آسمان مي رود و گوشه افق چو درياي خون سرخ فام مي شود و كمي بعد از آن ميانه ي خورشيد با موكب طلائي بالا مي آيد، جهان ما كه تا ساعتي پيش تاريك و خاموش بود چه زيبا مي شود و چه جلوه ها مي كند.

هنگام عصر ، وقتي خورشيد به غروبگاه مي رود و پاره ابرهاي افق مغرب را ، رنگ مخمل مي دهد، منظره اش در روح شما چه تأثيري مي كند و همين كه در افق مغرب فرو مي رود و بُهت و سكوت به دنيا فرمانروا مي شود. شما چه فكر مي كنيد؟ در آن هنگام نيز دنيا جلوه ي ديگر دارد. مابين شب و روز پس از فرو رفتن خورشيد و پيش از آنكه شب بال هاي خاكستري رنگ خود را بر جهان بگستراند دقايقي هست مقدّس و طلائي كه جان هاي شاعران از اسرار آن خبر دارند.

در مدّت چند دقيقه طبيعت به ياد خورشيد جشني باشكوه در آسمان به پا مي كند. افق مغرب شكوهي مخصوص دارد. چهره ي آسمان چون گونه ي عروس شرمسار، سرخ مي شود و سپس چون چهره ي عاشق زار، زرد و كمي بعد چون پيشاني كودك اميدوار ، سفيد مي شود.

ماهتاب و ستارگان كه به هنگام روز در پس پرده نهان بودند در اين جشن آسماني شريك مي شوند و يكي پس از ديگري از عمق ظلمات فضا بيرون دويده در گوشه و كنار آسمان جابجا مي نشينند. آهسته آهسته شب فرا مي رسد و دنيا را زير بال خود مي گيرد، ادسون مي گويد: وقتي روز به پايان مي رسد و شب پرده بر جهان مي گسترد: ماهتاب در آسمان جلوه مي كند و ستارگان در اطرافش جاي مي گيرند گويي ماهتاب از فراز آسمان خطيبي است كه براي جهانيان سخن مي گويد و دورانهايي را كه بر كره ي خاكي گذشته شرح مي دهد. ستارگان به دقّت سخنانش را گوش مي دهند و به يكديگر چشمك  مي زنند.

شب براي راحت تن و آرامش جان است در آن هنگام جريان حوادث زندگي عوض مي شود و مردم از كارهاي روزانه فارغ شده به ياد خودشان مي افتند.

شكسپير مي گويد: بيا و پهلوي من بر لب اين جويبار با صفائي كه زير امواج مهتاب موج مي زند بنشين و گوش بده ، جويبار چون مادران مهربان بر بالين كودكان آهسته و ملايم زمزمه مي كند. هيولاي شب از جلوه ي ماه مبهوت و خاموش است در اين دل شب، عاشقان دلداده بي ترس و بيم به رؤياهاي شيرين رفته اند.

سن پازيل مي گويد : وقتي به جاي خود مي ايستيد و ستارگان درخشان را مي نگريد كه چون گلهاي آتشين و مهره هاي زرّين بر اين گنبد نيلگون خودنمائي مي كنند بي اختيار به ياد فرازنده سپهر و فروزنده ماه و مهر مي افتيد و به خود مي گوييد اگر اين دنياي مادّي و فناپذير كه بنيادش را برباد نهاده اند به اين زيباييست پس دنياي ابدي كه سرمنزل حيات جاودانيست و تغيير و فنا بدان راه ندارد چقدر زيبا و دلفريب است. 

ادامه دارد