ماجراي خواستگاري منصور(2)

حلقه را پس مي فرستند !!

مطلب «ماجرای خواستگاری منصور (1) » را که خوندید. دو هفته ی بعد از اون ماجرا، زن عموی منصور که از ماجرا با خبر میشه، میاد خونه ی منصورشون و خطاب به مادر منصور، می گه: درب خونه مون، برای منصورجان بازه و من و پدر جمیله با هم صحبت کردیم ، مفتخر میشیم، منصورجان، دوماد ما بشه. دختر من « جمیله جان »  هم دانشجو ئه.

مادر منصور خیلی خوشحال میشه و میگه: خیلی ممنون از پیشنهادتون ، جمیله جان هم عین دختر خودمه، ولی باید دید منصور پسرم و جمیله دختر شما  این دو جوون با هم به توافق میرسن یا نه ؟!

مادر جمیله میگه : به منصورجان ، بگو با جمیله جانم میتونن گفتگوی تلفنی داشته باشند.

جمیله به منصور زنگ میزنه : پسرعمو ! سلام .

منصور : سلام ، دختر عمو .

جمیله که ضربان قلبش تند تر میزنه، نفسی تازه میکنه و میگه: چطوری ، خوبی ؟! چه خبر؟! ...

منصور : خوبم ، امّا خبر ... ، مثل اینکه امر خیری در پیشه .

جمیله، میخنده و میگه: اوه ، خدا کُنه زن عموی ما، امر خیر را زدوتر ببینن. یاغشی نی گورمِک جنّت دیبديرلر.

منصور: جمیله خانم ، من زیاد اهل تعارف نیستم ، میریم سر اصل مطلب .

جمیله: بله ، بریم سر اصل مطلب .

منصور : دختر عمو، مهمترین شرط من ، اینه که من با پذیرایی آنچنانی عروس و برنامه ی پارتی و رقص و آواز و اختلاط زنان و مردان شدیداً مخالفم.

جمیله : خوب ، پسر عمو، آیا این دیگه واقعاً ، تندروی نیست؟! آدم درعُمرش فقط یه بار عروسی میکنه . بهتره سخت نگیری پسر عمو !

منصور : پس ، مثل اینکه ....

جمیله ، زود میان حرف منصور می پَره و می گه: نه منصور، پسر عمو ، فعلاً بیا رو  این قضیّه حساسیّت نشان ندیم ، ببینیم چی پیش میاد، بذار ببینیم اطرافیان شما و اطرافیان من ، چه نظری دارن.

...

یک هفته ی بعد ، با اینکه منصور به مادرش میگه: مادرجان! فعلاً برای نامزدی عجله نکن، من هنوز نگرانم! دلواپسم مادر! ... مادر اعتنایی به گفته ی منصور نمیکنه و مراسم نامزدی به شکل ساده ای برگزار میشه و حلقه ازدواج [انگشتر] به انگشت دست جمیله جای می گیره و جمیله ، در میان اقوام و خویشان به نام منصور رقم زده میشه .

دو هفته ی بعد...

 جمیله یکی دو بار به منصور زنگ میزنه، و قبل از اینکه منصور گوشی را برداره ، قطع میکنه...

منصور خودش تماس می گیره: جمیله ! چی شده؟!...

جمیله : پسر عمو ! چه طوری به ات بگم !...

منصـور : جریان چیه؟! ...جمیله ، چی شده ، داری نگرانم می کنی .

جمیله : در دانشگاه پسری، از چندی قبل به من علاقه مند بوده ، او دو روز پیش ابراز کرد. او فرهاد ، الآنم منو میخاد و من ...

منصـور : و تو چی ...

جمیله : منصور ، باید به ات بگم که ، منم به فرهاد، علاقه مند شدم . من میخام ...

منصـور : چی ، یه بار دیگه ، بگو ببینم ...

جمیله : منصور ، پسر عمو ، ببخشید من از اوّل نگران زندگی آینده م با تو بودم ، از نظر من مثل نظر آیناز [نگاه کن مطلب ماجرای خواستگاری منصور(1)] تو تند رو هستی ، جنگ اوّل به از صلح آخر ، من خواستم به ات خبر بدم که ، میخاییم حلقه را براتون پس بفرستیم ...

منصور: انّا لله و انّا الیه راجعون . تو از نظر من ، مُردی . و من اصلاً نیازی هم نمی بینم ، بخاطر تو عزاداری کنم و سوگواری کنم ، خوب کردی ، ازِت ممنونم قضیّه رو به موقع گفتی ، بله حلقه را بفرستید، خوشبخت بشی دختر عمو ، بدرود.

و حلقه را خانواده ی دختر عمو به خانواده ی پسر عمو  پس می فرستد.

منصور ازدواج مي كند !

چند ماه بعد از ماجراي پس فرستادن حلقه، توسّط خانواده ي « جميله » دختر عموي منصور، مدير حوزه ي علميّه روستاي ... ، جناب « شعيب آخوند » مهمان منزل « حكيم حاجي »  پدر منصور مي شود.

آخوند شعيب ، خطاب به حكيم حاجي پدر منصور ، مي گويد: من آمده ام تا درباره ي منصورجان پسرتان با شما صحبت كنم. قضيّه به هم خوردن نامزدي منصور به گوش بنده هم رسيده است. حكيم حاجي! دوست عزيز ، بنده نيّت كرده ام اگر پسر شما منصورجان با دخترم ، زينب جان ، به توافق برسند به خواست خدا آنها را به عقد هم درآوريم. و برنامه دارم براي منصور. اينكه منصور تحصيل كرده است و فقه و مباني حقوق خوانده است ؛ مي خواهم منصور در حوزه براي درس طلبه ها با من همكاري كند. دخترم زينب جان 10 سال است كه علوم حوزوي از خود بنده ياد گرفته است ... اگر مقبول درگاه خداوندي قرار گرفته باشد براي خدا كار كرده ام و تا حيات باقي باشد كار خواهم كرد. خدا هم سفره ي نعمت و رزق و روزي را برايم گسترده است. چند هكتار از زمينم را به نام منصور جان خواهم كرد و ميخواهم منصورجان در حوزه ماندني شود.

حكيم حاجي از پيشنهاد « آخوند شعيب » بسيار خُرسند مي شود. و خطاب به آخوند شعيب مي گويد: حاج آخوند شما ما را بسيار مفتخر ساخته ايد با اين پيشنهادتان. شما علما شفاعت كنندگان روز قيامت هستيد و در آخرت هم دست ما به دامان شما خواهد بود ان شاء الله . به روي چشم ، بنده با پسرم قضيّه را در ميان ميگذارم.

منصور و زينب همديگر را مي پسندند و يك هفته بعد عروسي برگزار مي شود. و منصور به تدريس در حوزه علميّه ماندني مي شود.

پايان