خوف از جهنّم  

 

آغاز سال تحصیلی بود. او وارد کلاس شد. نگاهش را به شاگردان دوخته بود. وقتی مطمئن شد، همه ی شاگردان بلند شده اند ، تشکّر کرد و اجازه داد بنشینیم. او دستش را دراز کرد و به پاشنه ی درب کلاس ، اشاره کرد و گفت: « اینجا را داشته باش. اینجا را داشته باش. به همه چیز می رسی. » لحظاتی بعد گفت: « همیشه ، حدس ، حدس ، حدس ، حدس بزن جمله ی بعدی معلّم چیست! »  او درس اوّل را با تسلّط کامل ارائه داد. همین که درس تمام شد. یکی از شاگردان پرسید: « آقای ... تمارین را در دفتر بنویسیم؟ »  دبیر عربی گفت: « با خودکار بنویس با زغال بنویس ، با گچ بنویس ، ننویس ، من با این چیزها،‌ کار ندارم ، جواب را بَلَد باش. »  او لبخند به داشت، گفت: « اگر بلد نباشید ، می زنم ، ممکن است چشمت بپره ، گوشت کر بشه ، اصلا مُردی ،‌ همین جا دفنت می کنم . البته ملاحظه ی شما را خواهم کرد که ... » و ما بچّه ها با صدای آرام می خندیدیم ولی ...  او همیشه به فضای کلاس تسلّط لازم را داشت. بعدها ما آرزو می کردیم کاش معلّم همه ی درس هامان او بود. 

دبیر عربی ، اسم های مونّث سماعی را می شمرد: « ارض، ارنب، أفعي، بئر، جحيم، جهنّم ، ... ». آنگاه نگاهش را به زمین دوخته بود و خطاب به شاگردان گفت: « جهنّم ، سرانجام شماست »! یادمه آن موقع خوف بر دلم نشسته بود.

آخرین روز کلاس درس در آن سال تحصیلی بود. بچّه ها گفتند: « آقای ... سال آینده هم این دبیرستان هستید؟! » او گفت: « کسی از آينده خبر داره؟! همیشه در دلها جای داشته باشید ». من به یادم افتاد، آن روزی که او گفت: «‌ نوستر آداموس را می شناسید؟! »  گفتیم: « نه ». او  گفت: « شما از دنیا چی می دونید؟! نوستر آداموس اشعاری سروده و پیشگویی هایی کرده که برخی از پیشگویی هایش به واقعیت پیوست و هنوز ، مفهوم برخی از اشعارش برای دانشمندان روشن نشده است ...