پای صحبت لُرد آویبوری (1)
انسان در اجتماع و انفراداز کتاب: در جستجوی خوشبختی ، تألیف لرد آویبوری
از فصل: دوستان و دشمنان
مردم طبعاً به اُلفت و اجتماع راغب اند و نمی توانند در مقابل این میل فطری مقاومت کنند. می خواهند با دیگران بنشینند و برخیزند ، بگویند و بشنوند ، به این جهت همیشه از تنهایی گریزانند و اگر تنها بمانند شکایت آغاز می کنند، اگر گاهی اشخاص به خیال خودشان از غوغای اجتماع گریخته به سوی دهکده ها و صحراها می روند، باز هم دوستان و آشنایان خود را همراه می برند. در آنجا می خواهند، از نعمت اُلفت بی بهره نباشند. چیزی که هست، از کینه جویی دشمنان و مزاحمت بیگانگان فرار می کنند، نه از غوغای اجتماع. تمام مردم شلوغی و به هم ریختگی را دوست دارند وقتی به صحرا می روند در گوشه ای فراهم می شوند، پرندگان را فرار می دهند، به دنبال حیوانات می دوند، گل های قشنگ را می چینند و پایمال می کنند، از جمال طبیعت و تجلّیات آن لذّتی نمی برند. یعنی چشم آنها از دیدار مظاهر جمال در گل ها و علف ها و چشمه سارها ، عاجز است، به این جهت از گردش بیابان نه لذّت می برند و نه خاطرشان مسرور می شود!
فیلسوفان بلکه غالب مردم، دوست دارند تنها در کتابخانه یا موزه به سر برند و یا در مجالس اُنس با دیگران صحبت کنند . باید اعتراف کرد که موزه و کتابخانه و مجلس اُنس هر یک به نوبه ی خود مایه سرخوشی است.
بسا می شود که مدّتهای دراز با کسان معاشرت می کنیم ولی هرگز زبان ما را نمی فهمند و نمی توانند احساسات ما را درک کنند از ما بیگانه اند و گویی هیچوقت با ما نبوده اند، از تألّمات و اضطرابات ما فرسنگ ها به دورند و در خوشی های ما شریک نمی شوند. گاه می شود که گمان نی کنیم کسانی را به خوبی شناخته ایم و از اسرار روح شان آگهی داریم، ولی باز هم چیزهای شگفت آوری از آنها می بینیم ، چنانکه « لُرد هوسن » درباره ی دو نفر می گوید: « روحی که تنهاست و آشنایی ندارد، در قالب خود، چون راهبی است که در صومعه ای نشسته و در به روی جهانیان بسته و رشته ارتباط خویش را با آنها گسسته » .
«بورلیتون» همین مطلب را به عبارتی دیگر چنین گوید: « آیا فکر کرده اید که در عین نزدیکی از یکدیگر دوریم و افکار دور و درازی میان ما ، جدایی انداخته است، پهلوی هم می نشینیم ، ولی گویا مراحل زیادی میان مان فاصله است. هیچوقت لبهای ما به یکدیگر نزدیک نمی شود، برای آنکه دلهای مان به هم ارتباط ندارد » .
« بروتن » در یکی از سخنان خود به سرنوشت کسانی که سال ها در یکخانه با هم به سر می برند، ولی از یکدیگر بیگانه اند اشاره می کند، آنجا که گوید: « دائماً این طرف و آن طرف می روم، اطاقها را زیر و رو می کنم و هنگامی که او را می بینم ، مانند وحشی از من فرار می کند » .
وقتی در جایی تنها باشیم وحشت می کنیم، گویی یک رشته نامرئی ما را به دیگران ارتباط داده و هستی ما بدون آن ها ناقص است، همین که تنها ماندیم چنان است که قسمتی از وجود خود را همراه نداریم و چون مار سرکنده (سرکش) با تشنّج و اضطراب در جستجوی باقی مانده خویش هستیم و یک دم قرار و آرام نمی گیریم . وقتی با دوستان صمیمی در یکجا نشستیم حالت اعتمادی در خود احساس می کنیم.
تنهایی مکان هر قدر سخت باشد باز هم تنهایی روحی سخت تر است. اگر روح ما در ظلمات پر خوف و خطر دنیا تنها ماند و رشته محبّت و دوستی آن را به کسی پیوند نداد ، احساس می کنیم که زندگی ما بیهوده است و باید هر چه زودتر بمیریم. در آن هنگام مانند کسی هستیم که در بیابانی صعب العبور در میان سنگلاخ ها می دود و گروهی درندگان به او حمله کرده اند، نه پای گریز دارد و نه دست ستیز. نعره می زند و فریاد می کند ولی جز انعکاس نعره ی جانخراش خود صدایی نمی شنود.
ممکن است محبّت طبیعت، ما را از وحشت تنهایی رهایی دهد، کسی که طبیعت را دوست می دارد و موجودات زیبای آن را پرستاری می کند، وقتی تنها می شود احساس وحشت نمی کند. ساده تر بگوییم؛ چنین کسی هیچوقت تنها نمی شود. طبیعت منبع آرامش است و می تواند چون مادر مهربان جانهای آشفته را که از همه جا نومید شده اند در پناه خود بپذیرد. وقتی فکر، از قید مشاغل عادی آزادشده و روح از تفکّرات روزمرّه آسایش یافت، انسان از دقایق گرانبها، برای شناختن خویش استفاده می کند، می گویند؛ وقتی « ملکه ویکتوریا » را بشارت سلطنت دادند، دستور داد؛ که دو ساعت او را تنها بگذارند. نظر اشخاص درباره تنهایی مختلف است، ممکن است برای بعضی ها منبع آسایش باشد و برای بعضی دیگر مایه وحشت و اضطراب! برای گروهی بهشت باشد و برای گروهی دیگر جهنّم!
مسلّما خیلی اشخاص با این سخن موافق نیستند و آن را بر زبان نمی رانند: « ای کاش در بیابانی بودم و تنها در سایه درختان می نشستم تا از دیدار فجایع مردم آسوده بودم و از نیرنگ بازی آنها برکنار میماندم و ستمگری های شان را نمیدیدم » . گرچه این سخن را خیلی ها می گویند ولی هیچ کس برای عمل کردن آن حاضر نیست. یکی از بزرگان گوید: « با مردم آن قدر معاشرت کردم که در انسانیت خود دچار تردید شدم » .
در ضمن معاشرت و مصاحبت دیگران، خوب می توانیم معایب خودمان را بشناسیم و در عین حال از فضایل اخلاق آنها تقلید کنیم.
این گفتار شیللر به قدری معروف است که به صف امثال آمده: « در دنیا تنها کسی موفق می شود که به انتظار دیگران ننشیند و همه چیز را از خود بخواهد » . این سخن صحیح است ولی دلیل نمی شود که ما از مصاحبت دیگران بپرهیزیم و دور خود سیم خاردار بکشیم که هیچکس نزدیکمان نیاید.
به عقیده من این سخن که از « برناردن دوسن پی یر » معروف است از سخنان دیگران به حقیقت نزدیکتر است: « کسی که تنهاست اگر هم در بهشت باشد به او خوش نمی گذرد ».
انسان کامل آن است که حدّ خود را نگاهدارد. با مردم چنان معاشرت کند که گویی تنهاست و در تنهایی چنان باشد که گویی مصاحبان فراوان دارد وقتی در انجمنی می نشینید سر رشته فکر خود را از دست ندهد و روح خود را در جایی که دیگران دام هوس گسترده اند رها نکند، همین که تنها شد، باز هم ملالت را به خود راه ندهد و متانت خود را نگاه دارد و در مقابل وحشت و اضطراب مغلوب نشود.
چه بسا اشخاصی که در سخت ترین دقایق زندگی شاد و مسرورند و برعکس گروهی دیگر در آغوش خوشبختی ناله می کنند ، اوّلی ها خوشبختند و دوّمی ها بدبخت. آنها به جستجوی خوشبختی می روند و عاقبت دیر یا زود به هدف خود می رسند، ولی اینها در کانون خوشبختی به سر می برند و از آن دورند. آب در کوزه است و یار در خانه ولی این بی خردان ، تشنه لبان گرد جهان می گردند...
ادامه دارد