کرامتی از سلطان محمد آخوند
کرامتی از سلطان محمد آخوند آق، بانی حوزه علمیه حنفیه گنبد
مرحوم « آل مان » آقای محله ی ما تعریف کرد. قبل از انقلاب57 ایران، زمان طاغوت ، روزی محموله ای - چند کیسه خربزه - که استاد حاج سلطان محمد آخوند خریداری کرده بود، به منزل ایشان با اسب و گاری حمل و نقل کردم. من و سلطان محمد آخوند وقتی به منزل ایشان رسیدیم؛ ایشان من را به داخل خانه و اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. و سفره پهن شد و با چایی و نان و ... از من پذیرایی کرد. سلطان محمد آخوند همیشه چهره ای مصمم و هیبت عجیبی داشت و کسی را توان مخالفت با امر و نهی او نبود. سلطان محمد آخوند من را به نزدیک خود امر کرد و گفت: « بیا جلو ». من خیلی کم جلوتر رفتم. استاد بار دیگر اصرار کرد تا به نزدیک او بنشینم. آنگاه، دست راست خود را به طرفم دراز کرد، خوفی بر دلم نشست، ... استاد از بناگوش من تا چانه ام و بعد، از بناگوش دیگرم تا چانه ام دست کشید و گفت: « از این به بعد صورتت را نتراش و دست به ریش ات نزن ». من از همان روز به بعد ریش گذاشته ام. در زمان طاغوت کمتر جوانی مثل من که 24- 25 ساله بودم، ریش می گذاشت و همه تعجب می کردند که من ریش گذاشته ام. مرحوم آل مان آقا گفت: یقینا او - استاد سلطان محمد آخوند- مرد متبرکی بود و حقیقتاً آدم خدایی بود.
لسان الغیب حافظ:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ..... آیا بُود که گوشه ی چشمی به ما کنند