تصوف بر شاهراه قرآن و سنت
تصوف بر شاهراه قرآن و سنت
نقدی بر نوشته ی جمیل زینو
در پی دعوت مدیر سایت وااسلاماه برای خواندن مطلب: تصوف در ترازوی قرآن و سنت ، نوشته ی جمیل زینو ، به جستجو در اینترنت پرداختم تا بلکه قبلا بر این مطلب، نقدی نوشته شده باشد، خوشبختانه نقد مطلب مذکور در چند جا با عنوان تصوف بر شاهراه قرآن و سنت به ثبت رسیده است، مطالعه ی این نوشته ی تحقیقی - انتقادی را به دوستان و خوانندگان عزیز توصیه می کنم؛
یک نکته ؛ در این نوشته ی انتقادی بحث کوتاهی درباره ی وحدت وجود ذکر می شود ، دوستان را دعوت می کنم بخث تفصیلی درباره ی توحید وجودی و توحید شهودی را در مطلب: رحمت عالمیان «ص» (2) در وبلاگ ما ببینید.
تصوف بر شاهراه قرآن و سنت نقدی بر نوشته ای از جمیل زینو
قسمت 1
مولف در صفحة 3 و در ذيل عنوان منشا پيدايش مسلك تصوف، جملة (تركنا بغداد و قد احدث الزنادقة فيها شيئا يسمونه السماع: زمانيكه من بغداد را ترك نمودم زنديقها در آن شهر چيزي را اختراع كرده و آنرا سماع نامگذاري كرده بودند) را به امام شافعي نسبت مي دهد، بطور كلي بايد گفت، هر فرد آگاه و محققي ميداند كه در يك مقاله و تحقيق علمي ، نقل قولها بايد با ذكر منبع و جملات، هم بدون كم و كاست و تحريف لغوي و معنايي ارائه گردد وگرنه، ذكر گفتههاي اشخاص بدون نام مأخذ، نه تنها هيچ ارزش علمي ندارد، بلكه هيچگونه نتيجهاي نيز، نميتوان از آن گرفت فلذا همانطور كه خوانندة كتاب مورد بحث ميبيند، مولف اشارهاي به منبع جملة منسوب به امام شافعي نكرده و درضمن بصورتيكه بيان ميشود به تحريف لغات و معني آن نيز پرداخته است . ابن تيميه در كتاب التحفه العراقيه في الاعمال القلبيه – صفحة 78 جمله منسوب به امام شافعي را به صورت زير ذكر ميكند: (خلفت بغداد و قد احدث الزنادقه فيها شيئا يسمونه التغيير يصدون به الناس عن القرآن -يعني : بغداد را پشت سر گذاشتم و زنادقه درآن شهر چيزي را به نام ( تغيير ) احداث كرده و به وسيلة آن مردم را از قرآن باز ميداشتند)). چنانچه ديده ميشود مولف، كلمه (التغيير )را به سماع تبديل نموده و در ضمن فرض نموده كه هر نوع سماعي با سماع صوفيان يكي است حال اگر به لغتنامهها مراجعه كرده و معني (التغيير ) را بيابيم، معني آن ، آواز خواندن با زاري و مويه است – (رجوع كنيد به فرهنگ لاروس ، دكتر خليل الجر،ج1 ص65)، و آواز با زاري و مويه نه در هنگام شادي و وجد ، بلكه در حال اندوه و ناراحتي همچون عزا ، انجام مي گردد كه با سماع تفاوت آشكار دارد. و كسي نمي داند مؤلف بر چه اساسي( التغيير) را به سماع تحريف نموده و باز هم بدون هيچ دليل و مدركي ادعا ميكند كه منظور امام شافعي از زنادقه همان صوفيان است . حال خوانندة محترم خود قضاوت مينمايد كه با وجود تحريف آشكار مولف در كلام منسوب به امام شافعي و با جابه جايي واژهاي به جاي واژة ديگر كه هركدام معني خاصي دارند آيا ميتوان چنين نتيجهگيري نمود ؟ در ضمن واژة زنادقه هم، واژه اي كلي بوده و در قديم بر هر كس كه اعمالش از دايرة شرع بيرون ميرفت، اطلاق ميگرديد و سماع صوفيان هم مراسمي بوده كه در آن ذكر خداوند و مديحهخواني پيامبر(ص) و ديگر اشعار مذهبي همراه با ضرب دف يا بدون آن و بصورت دسته جمعي انجام ميشد و قطعاً با رقص و پايكوبي كه پارهاي از مردم بي بند و بار و بعضاً متمول و درباري در مراسمهايي چون ازدواج و…انجام دادهاند، متفاوت بوده است . اما اينكه مؤلف (تغيير ) را به (سماع ) تحريف و (سماع صوفيان) را كه توضيح داده شد، همان رقص و پايكوبيِ زنادقه و خوشگذرانها و لوطيان ميداند، امري خلاف واقع و نادرست است. در همين بخش مؤلف باز هم بدون نام بردن از منبع ، جملة ديگري را به امام شافعي نسبت ميدهد (لو ان رجلا تصوف في اول النهار لا ياتي الظهر حتي يكون احمقاً- يعني: اگر كسي در اول روز صوفي شود هنوز ظهر نشده احمق گشته است). اگر كسي با ادبيات عرب اندك آشنايي داشته باشد ميداند كه فعل ( تَصَوَّفَ )كه درمتن به كار رفته از باب (تَفَعُّل) بوده و داراي 3 معني زير است:1–آن مرد صوفي شد 2- آن مرد لباس پشمين پوشيد 3- آن مرد تظاهر به صوفي بودن نمود (مانند فعل تَشَجَّعَ:يعني تظاهر به شجيع بودن كرد)
حال همين جمله را كه مولف به امام شافعي منسوب ميكند با شعر زير كه از مشهور ترين اشعار امام شافعي است، مقايسه كنيد :
فقيها و صوفيا فكن ليس واحدا فاني وحق الله اياك انصح
فذلك قاس لم يذق قلبه تقي و هذا جهول كيف ذوالجهل يصلح
ديوان امام شافعي صفحة 64 –تصحيح دكتر بديع يعقوب
يعني: (هم فقيه و هم صوفي باش نه فقط يكي از آنها ، بخدا قسم كه هدف من تنها نصيحت است و بس، چراكه فقيه غير صوفي قاسيالقلب است و دلش لذت تقوي را نميچشد و صوفي بدون علم جاهل است و اصلاح نمي گردد.)
چگونه است كه امام شافعي از طرفي (بنا به گفتة مولف و يا ترجمة غلط مترجم كتاب) صوفي شدن را، حماقت دانسته و از طرف ديگر، مردم را به صوفي بودن تشويق مي نمايد و در واقع آنرا بُعد عملي دين و معادل (تقوي) ميداند ؟ بيگمان امام شافعي كسي نيست كه تناقضگويي نموده و خود را مصداق آية (لم تقولون ما لا تفعلون – چرا مي گوئيد آنچه خود عمل نميكنيد – صف /12) گرداند. لذا با توجه به شعر مذكور و معاني واژة (تصوف) و قبول اين مطلب مهم كه امام شافعي، امينِ امتِ پيامبر (ص) بوده و راهِ كج را به مردم توصيه نميكند، نتيجه ميگيريم كه يا جملة( لو ان رجلا تصوف…) از امام شافعي نيست و يا معني( تصوف) در آن ( تظاهر به صوفي بودن ) است نه (صوفي شدن).
قسمت 2
مؤلف در صفحه 4 مي نويسد: ( امام احمد نيز نفرت و بيزاري زيادي در گفتههايش از عقيده تصوف و افراد منتسب به آن ديده مي شود) و به عنوان سند گفتة خويش داستان زير را و باز هم بدون ذكر منبع نقل ميكند: (فردي از امام احمد دربارة گفتههاي حارث محاسبي پرسيد، ايشان درجواب فرمودند: راضي نيستم با آنها نشست و برخاست كني) مطمئنا هر خوانندة منصفي نيك ميداند كه در اين جملة منسوب به امام احمد، اساساً كوچكترين نشانهاي از بيزاري و نفرت زياد- كه مولف ادعا دارد - به چشم نميخورد .آيا نميتوان فرض نمود، گفتههاي حارث محاسبي در حد درك و آگاهي مرد پرسشگر نبوده و امام احمد به همين دليل او را از مجالست با ايشان منع نموده است . اگر به كسي گفته شود: با فلان كس نشست و برخاست مكن، آيا نشانة نفرت و دشمني و مخالفت است؟ آيا زمانيكه سيدنا حضرت عمر، مردم عادي را از روايت حديث منع كرد، نشانة مخالفت وي با حديث و گفتههاي پيامبر(ص) بود؟ هرگز … پس دادن چنين حكم ناروايي به امام احمد هم،كاملاً نابجا و غلط است. نويسنده در ادامه مينويسد: ( در حاليكه امام احمد از محتواي جلسات حارث آگاه بوده و ميدانست كه در آن جلسات توبه كرده و از تزكية نفس و آلودگي به گناه بحث ميكردند). با اين وصف چگونه ميتوان باور كرد امام احمد، نفرت زيادي از جلساتي داشته كه در آن صوفيان امر خدا و رسول را در توبه كردن و محاسبة نفس و ياد مرگ به مصداق آيات و احاديث، اجابت نموده اند ؟ كم نيستند آياتي همچون (يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبة نصوحا : اي كساني كه ايمان آوردهايد بسوي خدا توبه كنيد، توبه اي نصوحوار-تحريم/8) و احاديثي چون ( اكثروا هاذم اللذات الموت: بسيار ياد كنيد چيزي كه از بين برندة لذتها است يعني مرگ - رواه الترمذي و قال حسن – رياض الصالحين امام نووي ص186) كه همه را به يادكردِ مرگ و محاسبة نفس و توبه دعوت مي نمايند، آيا امام احمد از افرادي نفرت داشته كه اوامر خدا و رسول را، اطاعت مينموده اند؟ بيگمان خير … همچنين دربارة ارتباط امام احمد و حارث محاسبي كه نويسنده همچون ديگر تحريفهايش در كتاب – دشمنانه و ناخوشايند ـ جلوه داده ابراهيم بن موسي بن محمد شاطبي حنبلي ( متوفي 790 ه .ق) در كتاب( الاعتصام) خويش كه در آن برخي اعمال و گفتار صوفيان را بررسي و نقد كرده مينويسد: (امام احمد حنبل سلوك نفساني و جلسات محاسبة نفس حارث محاسبي و يارانش را رد و نفي ننموده است) ( الاعتصام ، ج1/230 چاپ قاهره). از طرف ديگر در بسياري از تذكرهها و شرح حالهاي اوليا و عرفا، ارتباط دوستانة امام احمد و عرفا ذكر شده است بعنوان نمونه (تذكره الاوليا-ص256،257 فريدالدين عطار)
قسمت 3
نويسنده در ص4 مي نويسد: ( سپس در قرنهاي سوم و چهارم هجري تصوف در ميان ملت فارس به اوج خود رسيده و …. باز متاسفانه عقيده و منهج تصوف روز به روز در ميان مسلمين فارس زبان و در عراق بيشتر شد). اين جملات ، از دو جهت قابل بررسي است:
يكم: اينكه ظهور و بسط و به اوج رسيدن تصوف را به فارس زبانان منتسب كردن ، كاملا نادرست است چون مسلمانان درگذشته ملت واحدي بوده و تمام علوم و معارف اسلامي در همة نقاط جهان پهناور اسلام گسترش و بسط يافته و فرزندان رشيدِ امتِ پيامبر (ص) از هررنگ و نژادي در به ثمر رسيدن درخت سرسبز دين مبين، كوشيدهاند. جالب است نويسنده براي اثبات مدعاي خويش از منصور حلاج نام ميبرد، در حاليكه تمام مورخين متفقند كه وي اگر چه اهل جنوب ايران بوده اما عرب زبان بوده و تا آخر عمر نيز فارسي را ياد نگرفت، و اشعار فارسي منتسب به وي نيز جعلي است (براي نمونه رجوع كنيد به : 1-كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلام، محمد شريف ، ج1 /482 و 2ـ قوس زندگي حلاج، لويي ماسينيون، ص234 و 3- جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب ج1 /131تا159) در ضمن تذكرههاي زيادي در احوال صوفيان نوشته شده كه نشان ميدهد، تصوف در ميان تمام ملتهاي مسلمان و از شرق تاغرب اسلام رواج داشته است، مثلا اسماعيل يوسف النبهاني الشافعي در كتاب (جامع كرامات الاوليا) به شرح حال بيش از 1000 نفر از عرفاي مشهور پرداخته كه اكثر آنها عرب زبان بودهاند.
دوم: بر فرض هم، كه تصوف را فارس زبانان به اوج رسانده باشند، آيا اين نشانة باطل بودن تصوف است در حاليكه در گذشته فارس زبانان در تمام علوم و معارف اسلامي خدمات ارزنده اي را به امت اسلام ارائه كردند مثلاً بزرگترين و مشهورترين محدثين اهل سنت و جماعت، فارس زبان بودهاند: امام بخاري (محمد بن اسماعيل، متولد شهر بخاراي خراسان قديم) – امام مسلم (مسلم بن حجاج، متولد نيشابور خراسان) – امام ابو داود سجستاني(متولد سيستان) – امام ابن ماجه ( متولد قزوين)- امام نسائي (متولد نساء فارس)– امام بيهقي(متولد خراسان). آيا به صرف فارس زبان بودن اين بزرگواران و محدثين، بايد علم حديث را مردود دانست؟ قطعا خير … آيا امام سيبويه (متولد بيضاء شيراز) يا سيد شريف زنجاني و عبدالقاهر جرجاني ( عالمان ادبيات عرب) و امام ابو منصور ماتريدي (امام عقائد و كلام و اهل ماوراءالنهر) و علامه سعد الدين عمر تفتازاني ( عالم علم كلام و ادبيات عرب) و صدها عالم و دانشمند ديگر، فارس زبان نبودند؟ پس بايد علم صرف و نحو و كلام و… را هم بدين دليل كه در ميان غير عربها به اوج رسيد باطل و مردود بدانيم؟!! و آيا چنين انديشيدني را بهايي هست؟ و...!!!
نويسنده در ادامه به انتقاد از خانقاههاي صوفيان پرداخته غافل از اينكه، خانقاهها در واقع مدارسي ديني بوده كه در آن به تزكيه و تصفية نفس و شناختن روان و علاج بيماريهاي روحي و معنوي چون حسد و ريا و بغض و كينه و شرك و كفر و بي ايماني و … پرداختهاند، همچنانكه در بقية مدارس اسلامي همچون نظاميهها و مكتبخانهها و … مسلمانان به تحصيل علوم فقه و حديث و ادبيات و … مشغول شده و اين مدارس نيز همچون خانقاهها بعدها بوجود آمد پس مولف بايد آنها را نيز نفي مينمود . آيا در عصر پيامبر و صحابه، مراكزي با نام نظاميه و الازهر و دار الحديث و دار القرآن و… كه اتفاقاً مؤلف خود را مدرس يكي از آنها خوانده وجود داشته است؟ پس بنا به گفتة مؤلف بايد اين مراكز را هم بدعتي در دين شمرد؟!!
قسمت 4
نويسنده در ادامه و در ص4 مينويسد: (در قرن ششم مردان زيادي از رجال تصوف ادعا كرده كه از سلالة پاك رسول الله(ص) هستند و... و بدينوسيله تهمت ناروايي را به بزرگاني چون شيخ احمد رفاعي و شيخ بدوي و بقية سادات زده و آنها را به سوءاستفاده از مردم و دروغگويي در منتسبكردن خود به سلالة حضرت مينمايد. البته اينكه افراد سودجو در هر عصر وجود داشته و به طرق مختلف از دين و شخصيتهاي ديني و منتسب كردن خود به حضرت رسول سوءاستفاده نمودهاند جاي انكار نيست، اما اينكه بزرگاني چون شيخ رفاعي و بدوي را بدون هيچ دليل و مدركي به كذب متهم نموده، امري نارواست چرا كه اگر بگوييم اين حضرات دليلي براي سيادت خود ندارند، دليلي براي انكار سيادتشان هم در دست نيست، آيا منطقي است از كسي براي اثبات چيزي، دليل بخواهيم ولي خودمان براي انكارش دليلي محكمهپسند در دست نداشته باشيم؟
در همين بند مؤلف درويش را فرقهاي عجيب ميخواند. در حاليكه واژة (درويش) ترجمة واژة عربي (فقير) مأخوذ از آية كريمة ( يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله : اي مردمان شما فقير درگاه الله هستيد. فاطر/15 ) ميباشد
قسمت 5
زينو در ص5 با ادعايي كذب رواج عقيدة تصوف را مرهون تلاش حكومت فاطمي مصر ميخواند كه مخالف حكومت عباسيان بغداد بودند. در حاليكه از همان اوان تشكيل حكومت فاطمي مصر مشايخ و عالمان صوفي و عرفا با فاطميان به مخالفت پرداختند چنانكه امام محمد غزالي دو كتاب در رد آنها به نامهاي (المستظهري و فضائح الباطنيه) نوشت. در ضمن لازم است خونندگان عزيز بدانند حكومت عباسيان آنچنانكه مؤلف ميگويد نبوده و از لحاظ عقيدتي، دو مقطع داشتهاند كه در مقطع اول معتزلي مذهب بوده و در همين ايام به آزار و اذيت شديد اهل سنت (چه اهل تصوف وچه غير اهل تصوف) پرداختند مثلاً در همين مقطع اماماني چون امام شافعي و امام مالك و امام احمد حنبل به زندان عباسيان افتاده، چنانكه امام احمد بعدها در اثرشكنجههايي كه در زندان شده بود وفات يافت. تا اينكه در مقطع دوم يكي از خلفاي عباسي (متوكل عباسي) عقائد اهل سنت را در كلام پذيرفت.
مؤلف در ادامه مي نويسد: (در طول تاريخ اسلام بسياري از علماي اهل سنت چون ابن تيميه و ابن قيم و ابن كثير و امام ذهبي با صوفيان و عقائدشان مبارزه نمودند) البته اين كه علماي اسلام از يكديگر انتقاد كردهاند، امريست غير قابل انكار و در واقع جهت اعتلاي فرهنگ و تمدن اسلامي لازم بوده است. اما اينكه مؤلف به غلط افرادي چون ابن تيميه و اين قيم را به عنوان علماي اهل سنت، مخالف كامل صوفيان معرفي كرده جاي تأمل است، چراكه اولاً: مطابق سند زير، ابن تيميه مخالف مطلق عقائد صوفيان و عرفا نبوده و تنها به انتقاد از برخي صوفيان و عملكردهاي آنان ميپردازد كه اين گروه (صوفي نما) حتي از طرف خود مشايخ صوفيه انكار و مورد انتقاد قرارگرفتهاند. شيخ الاسلام ابن تيميه در كتاب الفتاوي المصريه مينويسد: (مردم دربارة صوفيه اختلاف دارند گروهي آنان را نكوهش كرده و گروهي آنان را برترين مردمان ميدانند، اما درست آن است كه آنان در اطاعت خدايند، برخيشان پرهيزگارند و برخيشان گناهكار، ما صوفيان را به سه دسته تقسيم ميكنيم: صوفيان حقايق، صوفيان ارزاق، صوفيان رسوم، اهل حقايق آناني هستند كه در اطاعت حق ميكوشند و متقي هستند، اهل ارزاق كساني هستند كه از مال مردم ميخورند و اهل رسوم از تصوف فقط ظاهر را فهميدهاند...) ( الفتاوي المصريه، ص571 -چاپ قاهره) همانطور كه ديده ميشود ابن تيميه گروههايي از صوفيان را نفي ميكند نه همة آنها را.
همچنين در (كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلامي ج 1 /292) اثر دكتر حنا الفاخوري و دكتر خليل الجر كه هر دو از اساتيد تاريخ اسلام الازهر هستند، آمده است (پيشاهنگان دشمني با تصوف، خوارج و معتزله بودند اما اهل سنت عليه تصوف مگر در دورههاي متأخر جبهه نگرفتند. چنانكه علمايي چون ابن جوزي و ابن تيميه و ابن قيم،كساني چون غزالي و ابوطالب مكي را محترم ميداشتند و كتابهايشان را حجت ميشمردند).
ثانياً: خود ابن تيميه و ابن قيم نيز به علت پاره اي از عقائدشان همچون (1- نزديك بودن عقائدشان دربارة حقتعالي با عقائد فرقة مجسميه 2- عدم وجوب قضاي نماز فوت شدة عمدي 3- معصيت بودن سفر براي زيارت مرقد مطهر پيامبر «ص» و ...) كه مخالف عقائد اهل سنت و جماعت بوده، بارها مورد انتقاد شديد علماي معروف هر چهارمذهب اهل سنت و جماعت قرار گرفتهاند. برخي از علما كه برعليه عقائد ابن تيميه و ابن قيم كتابهاي مستقل نوشته و يا در ديگر نوشته هايشان از آنان انتقاد نمودهاند در زير ذكر ميشود:
الف- شيخ ابن حجر عسقلاني در كتاب الدرر الكامنه
ب- امام محمد ذهبي در تاريخ خود مشهور به تاريخ ذهبي
ج- امام تقي الدين السبكي در كتاب شفاءالسقام
د- امام عبدالله يافعي در كتاب عبره اليقظان
ه- شيخ ابو محمد عبدالحق حنفي در كتاب جواهرالايقان في حفظ الايمان
و- احمد ابن حجر هيتمي شافعي در كتاب فتاوي الحديثيه
ز- شيخ عبدالرحمن عبدالله مفتي حنفي مكه در كتاب شرح مواهب اللدنيه
ح- محمد ايوب الفشاوي مفتي مالكية مكه در كتاب فتاوي الحرمينط- احمد زيني دحلان مفتي شافعي مكه در كتاب الدرر السنيه فيالرد علي الوهابيه.
قسمت 6
مؤلف در ص 5و6 مينويسد (شريعت اسلام در زمان پيامبر و صحابه و تابعين، چيزي به نام تصوف نداشته است و ...) و سپس نتيجه ميگيرد كه به همين علت تصوف بدعت است و باطل!!
بايد گفت در زمان پيامبر و صحابه و تابعين، علاوه بر كلمة تصوف و صوفي بسياري از واژهها و اصطلاحات، همچون، نحاه (عالمان نحو)، متكلم (دانايان كلام)، محدث، مفسر و ... نيز وجود نداشت و حتي علومي چون اصول فقه، اصول حديث، بلاغت، كلام و ... و كارهايي چون اعرابگذاري و حتي نقطه گذاري براي آياتِ قرآن نيز در عصور بعد انجام گرديد و در عصر پيامبر و صحابه، به آن شكل و انسجام نبوده و بعدها بوجود آمده و كمكم مصطلح شدند، با اين وصف آيا ميتوان آنها را بدعت و باطل بدانيم؟
بايد گفت كج انديشي در مورد بدعت افراد را به چنين نظراتي رهنمون كرده است و گرنه صِرف نبود اصطلاح خاصي در قرون اولية اسلامي، دليل بر بطلان آن نيست. چرا كه حضرت (ص) مي فرمايد (من سنَّ سنة حسنة في الاسلام، فله اجرها و اجر من عمل بها من بعده من غير ان ينقص من اجورهم شيئا. و من سنَّ سنة سيئة في الاسلام كان عليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من اوزارها شيئا. – يعني: هركس سنت نيكويي را در اسلام بنياد نهد پس براي او اجر خود و كساني كه بعدا به آن عمل ميكنند خواهد بود بدون اينكه از اجر عاملين آن كم شود و هركس سنت ناروايي را در اسلام احداث كند گناه آن و كساني كه به آن عمل ميكنند بر اوست بدون آنكه از گناه عمل كنندگان به آن كاسته شود - رواه مسلم – رياض الصالحين امام نووي ص70) بنابر اين حديث شريف، معلوم ميگردد كه بدعت آن چيزي نيست كه در عصر پيامبر و صحابه وجود نداشته باشد، بلكه بدعت آن است كه اساس اسلامي نداشته و مخالف صريح آيات الهي يا سنت رسول (ص) باشد. در همين رابطه جهت روشنشدن چگونگي مصطلح شدن واژة تصوف و صوفي بخشهايي از خاطرات استاد حسن البنا رهبر جماعت اخوان المسلمين به قلم خود وي را نقل ميكنيم: (... چون در اوان قرن يكم هجري قلمرو دولت اسلامي بسط يافت و فتوحات روي داد، سيل درآمدها و مالياتها به خزانه ريخت و نعمت و ثروت از هر سو بر دامن مسلمانان باريدن گرفت، در چنين شرايطي طبعاً مسلمانان روي به اين ثروتها آورده و در برابر اين تحول عميق، يعني- تبديل زهد درخشان دوران پيامبر و صحابه به خوشگذراني دوران بعد – جماعتي از نيكمردان پارسا و انديشمندان با فضيلت و تقوي كمر به جنبش تبليغاتي بسته و مردم را از فرورفتن در لذائذ زودگذر اين جهاني بر حذر داشتند و بهرههاي فراموش شدة آن جهاني را يادآوري كردند، اين حقائق هم مانند ساير علوم و معارف اسلامي كمكم مدون و منظم شد و به شيوة عملي درآمد، عملي براي تنظيم رفتار انسان و ارائة يك راه مخصوص از زندگي، طريقهاي كه از ياد و پرستش خدا شروع و به رضاي وي مي انجامد، اين معارف از تصوف را كه من آنرا علم تربيت و رفتار مينامم بدون ترديد از مغز و صميم اسلام است. انكارناپذير است كه عرفا رشد و تكميل اين علم را به مرتبهاي رساندند كه كس نرساند و در زمينة درمان روان و تعالي وي گام از همه فراتر نهادند. بيگمان اينان مردم را به اين روش در مسير اداي فرائض و اجتناب از نواهي گروانيدهاند...) (خاطرات حسن البنا – ص27 ) اگرچه استاد حسنالبنا در ادامه به بعضي از عملكردهاي برخي صوفيان اعصار بعدي انتقاداتي مينمايد، اما اين گفتار ايشان پيرامون منشأ تصوف ما را رهنمون مي سازد به اينكه بدانيم، تصوف در واقع بخش فراموش شدة دين يعني عمل به احكام الهي بوده كه جماعتي از رادمردان آنرا احيا نمودند كه بعدها اين جماعت اهل تصوف ناميده شدند.
امام شافعي (رض) نيز در شعر مذكوركه در صفحة 4 همين نوشتار ذكر شد، اشاره ميفرمايد كه فقيه بودن، عالم بودن به احكام دين است و صِرف وجود علم، الزامي را براي عمل ايجاد نميكند و به همين علت توصيه ميكند كه از تصوف هم بهره بايد جست تا قسيالقلب نبود و همين ميرساند كه امام شافعي تصوف را نه تنها بدعت نشمرده بلكه بُعدِ فراموش شدة دين، يعني عمل به احكام ميخواند. پس با توجه به مطالب فوق ميتوان فهميد اگرچه كلمة تصوف و صوفي در قرون اولية اسلامي نبوده، اما چيز تازه اي در دين نيست، بلكه بُعد عملي دين بوده كه بعدها همچنانكه عالمان به احكام را (فقيه) خواندند، عاملين به آنرا نيز صوفيان ناميدند.
قسمت 7
زينو در ص6 و در رد نظر استاد ابوالحسن الندوي پيرامون تصوف كه تصوف را نه رهبانيت بلكه ربانيت خوانده بود و حتي كتابي را نيز با نام (الربانيه لا رهبانيه) نگاشته، مينويسد: (من ميگويم در منهج تصوف تزكيهاي وجود نداشته ... بلكه جز شرك و ريا و مخالفت با تعاليم اسلام چيزي ندارد). اگر چنين است پس اين همه معارف معنوي كه در كتابهاي اوليا و عرفا گفته و نوشته شده چگونه از ريا و شر ك بر ميخيزد؟ چگونه ممكن است افرادي چون مولانا جلال الدين 36000 بيت شعر مثنوي معنوي را كه تفسير آيات و احاديث است بر اساس ريا و سرپيچي از اسلام سروده باشد؟ چه عقل سليمي ميتواند قبول كند آن همه مناجاتهاي دلنشين و موحدانة عرفايي چون پيرهرات خواجه عبدالله انصاري، و نكات حكمي سعديها و هزاران اثر نوشتاري مشايخ طريقتها كه ميراث تمدن اسلامي ماست، از شرك و كفر برخاسته باشد؟
دربارة خدمات ارزندة عرفا و صوفيان به مجموعة معارف اسلامي، تنها به مورد نشر اسلام در پارهاي از نقاط جهان اسلام برگرفته از كتاب تاريخ تصوف اسلامي اثر دكتر عبدالرحمن بدوي از اساتيد تاريخ اسلام دانشگاه الازهر، اشاره ميكنيم تا ادعاي خلاف واقعِ نويسنده بيشتر آشكار شود ايشان در اين كتاب مينويسند: ( اسلام در شبه قارة هند با جنگها منتشر نشد بلكه از بركت وجود صوفيان طريقتهاي نقشبنديه و قادريه و چشتيه و كبرويه بود. همچنين طريقتهاي قادريه و شاذليه و سنوسيه و... در انتشار اسلام در صحراي جنوبي آفريقاي سياه، در سنگال، در مالي، نيجر ، غنا، كنيا، چاد، و... سهم بزرگي ايفا كردند. خانقاههاي مشايخ صوفيه مراكز مناسبي براي تبليغ اسلام در ميان بربرهاي بتپرست غرب و قلب آفريقا بود. صوفيان با طبقات مختلف مردم با فقيران و تودههاي عادي درآميخته بودند و اين نقش مهمي در گرويدن تودهها به اسلام داشت علاوه بر اين صوفيان به خدمات اجتماعي اشتغال داشته و كارشان نيكويي و احسان به مردم و رعايت برادري و عدالت بود ـ تاريخ تصوف اسلامي، دكتر عبد الرحمن بدوي ص46و47 ) آيا اينگونه نشر دين و خدمت به مردم ميتواند برخاسته از شرك و ريا و ... باشد؟ (فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه: پس بشارت ده بندگان من، آنان كه سخن را ميشنوند و از آنچه نيكوترست پيروي مينمايند ـ زمر 17و18)
قسمت 8
مؤلف در صفحة 6 مينويسد: آنان فرقههاي متعددي با نامهاي تيجانيه، قادريه، شاذليه و ... اختراع كرده ... در حاليكه شريعت مقدس اسلام از فرقهگرايي و حزبگرايي نهي فرموده است) اينكه اتحاد معنوي و قلبي امت اسلام و عدم تفرقه و دشمني ميان آنان از امور واجب است جاي هيچ ترديدي نيست، اما بيگمان اختلاف در فروعات از طبيعت انساني بوده و در واقع نشانة غناي فرهنگي آيين مقدس اسلام است. از طرف ديگر تنها صوفيه نيستند كه داراي طريقتهايي با نامهاي ذكر شده، ميباشند چراكه اولاً تكثُّر نامها دليل بر دشمني قلبها نيست و ثانيا در احكام فقهي هم مذاهب مختلفي چون شافعيه و حنفي و مالكي و حنبلي، وجود دارد كه در صورت قائل شدن به رأي مؤلف، خداي ناخواسته بايد آنها را نيز مصداق آية ذكر شده توسط مؤلف دانسته در حاليكه مسلمين اگر چه در ظاهر و در پاره اي احكام و برداشتها مختلفند، اما در عمل يعني هدف اصلي كه عبادت و اطاعت از خداي واحد است، مشتركاند و يك دل و اين مورد نظر و امر آية شريفة مذكور است، برخلاف مشركين كه در واقع خدايانِ ناحق را پرستيده اما در ظاهر متفق و متحد بودند. در ضمن حضرت حق در آيهاي ديگر ميفرمايد: (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا: آنانكه براي ما ميكوشند، به راههاي خويش هدايتشان ميكنيم - عنكبوت/69) همانطور كه ديده مي شود در اين آية شريفه، واژة (سُبُل:راهها) بكار رفته و نه سبيل، كه فقط يك راه وجود داشته باشد و اين ناظر بر تفاوت طبيعي نوع بشر و استنباطهاي متنوع از احكام فرعي است.
اما آنچه كه منظور از عدم تفرقه و اتحاد امت اسلام است در احكام فرعي و فقهي نيست، بلكه در هدف و مقصد اصلي دين يعني، عبادت و اطاعت پروردگار يكتا است. پيامبر گرامي اسلام در حديثي مي فرمايد: (اختلاف اصحابي رحمة لكم – يعني اختلاف اصحاب من براي شما رحمت است - اخرجه الطبراني و البيهقي و الديلمي من حديث ابن عباس – رك به سراج المنير في احاديث البشير النذير تأليف امام سيوطي ص 70، ج1) چنانكه مي بينيم حضرت اختلاف اصحاب خود را رحمت مي داند نه فرقه فرقه شدن (آنطور كه مؤلف مي پندارد ). بنابراين در جايي كه اصحاب پيامبر (ص) در پارهاي
امور اختلاف داشته اند، بقية امت نيز داراي تفاوتهايي در روشهاي
عمل به احكام و اوامر الهي خواهند بود كه در نتيجة اين اختلافات ظاهري و قابل قبول، مذاهب فقهي چون شافعي، حنفي و حنبلي، مالكي و در شيوة عمل و سير و سلوك ديني مذاهبي چون قادريه و شاذليه و نقشبنديه و... بوجود آمدهاند.
قسمت 9
نويسنده در ص7 ضمن مطرح كردن بحث توسل به پيامبر(ص) و صالحين و اوليا، مينويسد: (درخواست كمك و ياري از غير الله، جز در امورات مادي شرك اكبر است) و براي اثبات مدعاي خود آيه كريمة (و لا تدع من دون الله ... يونس 101) را مطرح مينمايد. حال اگر مطابق نظر نويسنده فعل (تدع) را (هرگونه درخواست از غير خدا) معني كنيم پس جملة اول وي كه ميگويد (درخواست از غير خدا جز در امورات مادي شرك است) نقض ميشود. چرا كه مطابق برداشت مؤلف ازآيه هرگونه درخواست از غير خدا خواه مادي يا غير مادي شرك خواهد بود. و اين تناقضگويي نشان از تفسير نادرست آيه دارد چرا كه منظور از (و لا تدع: وكسي را جز خدا مخوان) در آية مزبور و تمام آيات ديگري كه مترادفهاي فعل (تدع) بكار رفته، عبادت نكردن براي غيرخدا و كسي را جز خدا موثر واقعي ندانستن است و اين دو مورد مصداق شرك هستند و مورد نهي آيههاي كلام حق. اگر اينگونه كه مؤلف ميگويد كه هر نوع درخواستي از غير خدا و طلب كمك و ياري از ديگران شرك باشد، پس اساساً در هستي و از روز نخست، موحد ي وجود نداشته است، چرا كه تمام انسانها، هر روزه براي برآوردن حاجات و نيازهاي مختلف خود به وسايل مادي و غير مادي روي ميآورند . اما انسانِ مؤمن ميداند كه در توسلش به پزشك، دارو و ... در امورات مادي و به انبيا و صالحين در امورات مادي و غير مادي- موثرِ واقعي و برآورندة حقيقي حاجات - حضرت حق است و بس، پس كسي كه گويندة (يا رسول الله) ميباشد، حضرت پيامبر را مؤثر واقعي نميداند بلكه ايشان را وسيله براي طلب خير از درگاهِ باريتعالي و براي رفع نيازش ميداند، و با اين جمله قطعاً مشرك نميگردد . آيا شخصي كه در حال غرق شدن در آب است و به هر آنچه كه ممكن است نجاتش دهد تشبث كرده و در خواست كمك و ياري نمايد (و ممكن است كسي هم نزديك او نباشد كه كمكش كند ولي باز نداي استعانت سر مي دهد) مشرك است؟ مطابق انديشهي نويسنده، بله، اما در نظر اهل سنت و جماعت، خير. چون همانطور كه گفته شد شرك درخواست از غير خدا نيست، بلكه كسي را به غير از خدا مؤثر دانستن است. بيماري كه بيماريش با مراجعه به پزشك و خوردن دارو شفا مييابد، در درخواستش از پزشك براي معالجه و خوردن دارو مشرك نميگردد، بلكه آنچه ا و را به شرك نزديك مينمايد، مؤثرِ واقعي دانستنِ پزشك و داروست ، يعني ايجاد شفا را به جاي اينكه از خدا بداند به اشتباه از پزشك يا دارو دانسته و همين يعني شرك كه نابخشودنيترين گناه و خطاي آدمي است اما تهمت شرك زدن به مسلمانان هم بزرگترين تهمت خواهد بود. بنابراين اينكه به كسي كه از سر محبتِ پيامبر و صلحا، در هنگام گرفتاريهاي روحي و يا مادي و جهت برطرف شدن مشكلاتش، از آن بزرگواران طلب دعاي خير و استعانت (البته نه به معني مؤثرِ حقيقي بودن، بلكه به معني توسل جستن به جاه و قرب انبيا و اوليا در بارگاه قدس الهي) مينمايد تهمتِ نارواي شرك بزنيم، قطعاً نادرست و خلاف آيات قرآني و احاديث نبوي است كه نمونههايي در زير ذكر ميگردد:
1ـ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة، و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون - :اي كساني كه ايمان آوردهايد بسوي خدا وسيله بكار گيريد، و در راه وي تلاش و جهاد نماييد، باشد كه رستگار شويد – مائده/35) همانطور كه در آيه كريمه مي بينيم، خداوند منان بكارگيري وسيله را به طور مطلق امر فرموده است و اطلاق كلي آن بر تمام آنچه موجب نزديكي شخص به درگاه خدا ميشود، درست خواهد بود. مثلاً درحديث است كه كسي عرض كرد، يارسول الله : اوليا الله چه كساني هستند؟ و ايشان در جواب فرمودند: اذا رؤوا ذكر الله يعني هرگاه آنها را ببينيد به ياد خدا افتيد (رواه المسلم)، يعني حتي ديدن انسانهاي نيك و دوستان خدا وسيله اي براي ياد و ذكر خداست.
2ـ در سورة مباركه يوسف حضرت يعقوب پيامبر مطابق آيهي قرآن جهت شفاي چشم نابينايش، پيراهن فرزندش را به چشم ماليد، و خداوند منان هم چشمان حضرت يعقوب را شفا داد (فلما ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا. و آنگاه كه بشارت دهنده آمد، يعقوب پيراهن يوسف را بر چشمان خود ماليد، پس چشمان او بينا گشت – يوسف/96 ).
يعني تبرك جستن به آثار صالحين و مقربان درگاه حق، همچون لباس آنها وسيله براي رفع ناراحتيهاي آدمي است. در حاليكه حضرت يعقوب پيامبر خدا و قطعاً مستجاب الدعوه بوده و ميتوانست مستقيما براي شفاي چشمانش از حقتعالي، درخواست نمايد. اما وي پيراهن فرزند صالح خود را وسيله قرار داده تا بواسطة آن خداوند، چشمانش را شفا دهد.
3ـ حديث مشهوري كه از حضرت عثمان بن حنيف روايت شده (كه مردي اعرابي نزد رسول اكرم آمده و درخواست ميكند كه حضرت براي رفع بيماريش دعا نمايد حضرت هم به او مي فرمايد: اگر ميخواهي برايت دعا ميكنم و اگر ميخواهي صبر پيشه كن كه بهتر است. و اعرابي، دعا براي شفا را درخواست ميكند، پس پيامبر هم به او امر فرموده كه پس از وضو گرفتن و اداي 2 ركعت نماز دعاي زير را بخواند: اللهم اني اسالك و اتوجه اليك بنبيك، نبي الرحمه، يا محمد اني توجهت بك الي ربي في حاجتي هذه لتقضي اللهم فشفعه في – يعني: پروردگارا من از تو درخواست كرده و به وسيلة پيامبرت كه پيامبر رحمت است رو بسوي تو ميكنم، يا محمد (ص) من بوسيلة تو و براي رفع حاجتم رو به سوي خدا آوردهام، ... رواه الترمذي و قال حسن صحيح ورواه ايضا النسائي و الطبراني و البيهقي و اخرجه الحاكم في مستدرك و قال صحيح علي شرط البخاري). همچنانكه در حديث شريف ديده ميشود پيامبر خود به مرد مراجعه كننده دستور توسل به جنابشان را ميدهد و مي فرمايدكه بگويد (يا محمد اني توجهت بك الي ربي). در حاليكه پيامبر عظيم الشان هم، قطعاً خود براي اين مرد دعا فرمودهاند پس بر اساس اين حديث شريف، بايد گفت قائلين كلماتي چون (يا رسول الله) كه در هنگام مشكلات مادي و معنوي بيان ميدارند مشرك نيستند بلكه مانند اعرابي مذكور، حضرت (ص) را وسيله به سوي خدا قرار ميدهند. همچنانكه امام ابوحنيفه در قصيدة الدر المحتار خود هنگام زيارت قبر پيامبر، خطاب به حضرت مي فرمايد:
يا اكرم الثقلين يا كنزي الوري جد لي بجودك و ارضني برضاك
انا طامع بالجود منك لم يكن لابي حنـــيفه في الانام سواك
يعني اي بزرگوار ثقلين و اي گنج هستي، به من لطف كن و از جود خودت به من ببخش. من به لطف تو اميدوارم چرا كه غير از تو در ميان خلق كسي را ندارم. چنانكه در شعر امام ديده ميشود ايشان با خطاب (يا اكرم الثقلين) حضرت را ندا كرده و از وي جود و بخشش ميطلبد. حال اگرخطاب قرار دادن رسول الله (ص) را شرك بخوانيم، نعوذ بالله بايد امام ابوحنيفه آن امام اعظم را هم مشرك بدانيم و اين تهمت و گناهي بس عظيم و ناروا و نابخشودني است.
4ـ حديث (اذا انتفلت دابة احدكم و هو بارض فلاة فليقل يا عبادالله احبسوا فان لله عبادا يجيبونه – يعني هر گاه حيوان كسي از شما در مكاني رم كرد و در رفت پس ندا زند: اي بندگان خدا آنرا بگيريد. چرا كه براي خدا عبادي هستند كه اين درخواست را اجابت مينمايند. رواه ابن السني در مسند خويش – و امام سيوطي در سراج المنير في احاديث البشير النذير ج1 /111و 112 و امام نووي در كتاب الاذكار و قال مجرب) چنانكه درحديث مذكور ديده ميشود حضرت ندا زدن و درخواست كمك از عباد خدا را شرك ندانسته است.
5ـ حديث (اذا ضل احدكم شيئا او اراد عونا و هو بارض ليس بها انيس، فليقل: يا عباد الله اعينوني، فان لله عبادا لا نراهم – يعني: هرگاه يكي از شما چيزي را گم كرد يا كمكي خواست و درجايي بود كه آنجا انيسي نداشت، پس بگويد: اي بندگان خدا كمكم كنيد چرا كه خدا را بندگاني است كه شما آنها را نمي بينيد،- رواه الطبراني في مسنده عن عتبه بن غزوان عن النبي(ص) در اين حديث نيز اشاره شده كه عباد صالح خدا ميتوانند به انسان كمك كنند (البته باذن و امر خدا) و اين سنت الهي است كه استفادة از وسايل مادي و معنوي را براي انسان قرار داده است.
6ـ حديث (ان لله ملائكه في الارض سوي الحفظة، فاذا اصاب احدكم عرجة بارض فلاه فليناد يا عبادالله اعينوا – يعني: براستي كه در زمين فرشتگاني هستند بغير از ملائكة حفظه. پس هرگاه در سرزميني دور افتاده، مشكلي شما را رسيد، ندا بزنيد: اي بندگان خدا كمك كنيد – رواه البزار و حسنه الحافظ الهيثمي و قال رجاله ثقات) مطابق اين حديث نيز حضرت خود امر به درخواست كمك از عباد صالح و ملائكه نموده است.
7ـ امام احمد در مسند خويش و همچنين امام ترمذي و طبراني روايت كردهاند: كه حضرت ابوبكر بعد از وفات پيامبر (ص) برسر جنازة مطهرشان حاضر شده و پس از بوسيدن روي مبارك حضرت با حالت گريان فرمود: بابي انت و امي جلت حيا و ميتا، يا رسول الله اذكرنا عند ربك – يعني: پدر و مادرم فدايت باد يا رسول الله اي كسي كه در حيات و ممات با عظمتي، ما را نزد پروردگارت ياد كن - الدرر السنيه – احمد زيني دحلان مفتي مكه، ص34 و حقيقة التوسل، موسي محمد علي ص169 -170) چنانكه ديده ميشود حضرت ابوبكر صديق (رض) با نداي (يا رسول الله) جنازة حضرت را مورد خطاب قرار داده و از ايشان طلب دعاي خير در بارگاه حق مي نمايد. و اگر قرار باشد ندا زدن مردگان حرام و شرك باشد، اين فرمايش حضرت ابوبكر، منافي توحيد است، درحاليكه در تمام عالم، بعد از پيامبران، موحدي به مانند ابوبكر صديق را نميتوان يافت.
8ـ امام مسلم در صحيح خود روايت كرده از حضرت اسماء بنت ابيبكر كه (انها اخرجت جبة طيالسة و قالت :كان رسول الله (ص) يلبسها، فنحن نغسلها للمرضي يستشفون بها – يعني اسماء بنت ابوبكر فرموده: ما جبة پيامبر را هنگام بيماري آورده و مي شستيم و سپس براي رفع بيماري مريض از آب مذكور، استفاده ميكرديم). و اين نشان مي دهد كه اصحاب و ياران پيامبر حتي به لباس و آثار مبارك ايشان در رفع نيازها و حل مشكلاتشان و پس از وفات ايشان نيز، توسل ميجستهاند.
9ـ امام بخاري در صحيح خود روايت نموده كه حضرت عمر براي استسقا به حضرت عباس توسل جست: (اللهم انا كنا نتوسل اليك بنبينا فنسقينا و انا نتوسل اليك بعم نبينا فاسقنا – يعني بارالها ما براي طلب باران به پيامبر توسل ميجستيم و تو برآورده ساختي و اكنون نيز به عموي پيامبر توسل ميجوييم پس اجابت كن) مي بينيم كه سيدنا حضرت عمر حتي بعد از وفات پيامبر، و در طلب باران، مستقيماً حضرت عباس را شفيع و وسيله قرار نداده و نفرموده (نتوسل بعباس) بلكه فرموده (نتوسل بعم نبينا) يعني باز حضرت عباس عموي حضرت را به وسيلة اضافه كردن به جاه و قرب پيامبر، وسيله قرار داده است. و اين خود ميرساند كه حضرت عمر (رض) دو نوع توسل كرده يكي به شخص زنده يعني حضرت عباس، و ديگري به خود حضرت، چون فرموده (نتوسل بعم نبينا).
پس با توجه به تمام موارد بالا مي توان گفت توسل در عقيدة اهل سنت و جماعت امري مقبول بوده و كسي را به دليل توسل نميتوان مشرك ناميد. امام تاج الدين السبكي در كتاب شفاءالسقام ص74 خود ميفرمايد: (يحسن التوسل بالنبي و الصالحين و الاستغاثه الي ربه و لم ينكر احد من المسلمين من سلف و خلف حتي جاء ابن تيميه فانكر ذلك و ابتدع ما لم يقل عالم – يعني سلف و خلفِ مسلمانان، توسل به پيامبر و صالحين و استغاثة از آنها بسوي خدا را نيك شمرده و انكار نكردند تا اينكه ابن تيميه آمد و آنرا رد و انكار كرد و بدعتي گذاشت كه تا آنزمان هيچ عالمي نگفته بود) و بيگمان بدعت مزبور تهمت نارواي شرك و كفر بر مسلمين است.
همچنين علامه عبدالكريم مدرس كرد در ص134 كتاب نور الاسلام خود مي فرمايد: (والحاصل ان مذهب اهل السنة و الجماعة صحه التوسل و جوازه بالنبي و كذا بغيره من الانبياء و الصالحين في حياتهم و مماتهم كما دلت الاحاديث و الروايات، لانا لا نعتقد تاثيرا و لا خلقا و لا نفعا ولا ضرا منهم و انما يتبرك و يتوسل بهم لكونهم احباء الله و الخلق و الايجاد و التاثير لله وحده – يعني: مذهب اهل سنت و جماعت آن است كه توسل به پيامبر(ص) و انبيا و صلحا در حال حيات و ممات جائز و درست بوده همچنانكه احاديث و روايات موجود دال بر آن هستند، چرا كه ما در توسلمان معتقديم كه تاثير و خلق و ايجاد نفع و ضرر فقط از آن حقتعالي است و توسل ما از اين جهت است كه آنان دوستان خدايند و محبوب درگاه وي)
همه مي دانند امام سبكي از سلف اهل سنت و جماعت و علامه عبدالكريم مدرس كرد از علماي معاصر و خلف اهل سنت هستند و ذكر اين دو مورد كافي است تا عقيدة اهل سنت واقعي براي همگان روشن شود.قسمت 10
مؤلف در صفحة 7 مي نويسد (اهل تصوف معتقدند كه در جهان افراد عاليقدري موسوم به ابدال و اقطاب هستند كه خدا تدبير امور را به آنان واگذار كرده است) در اين باره بايد گفت اهل تصوف چنين اعتقادي ندارند كه خدا تدبير امورات هستي را به صورت مستقل به بعضي از انسانها واگذار كرده باشد بلكه آنان معتقدند برخي اوليا و بزرگان دين به واسطة مجاهده در راه حق و همچنين قربشان به درگاه الهي، در پاره اي از موارد، ماموريتهاي معنوي همچون ارشاد مسلمين و كمك به درماندگان و... را باذن و امر حقتعالي انجام ميدهند و موارد بسياري در صحت اين اعتقاد در قرآن و حديث وجود دارد: 1ـ در سورة كهف و در داستان حضرت موسي و ديدار ايشان با يكي از بندگان خدا كه اهل سنت و جماعت متفقاً ويرا حضرت خضر ميدانند آمده كه حضرت خضر داراي علمي از طرف خدا بوده (وعلمنا من لدنا علما: و از نزد خويش ويرا علم آموختيم – كهف/65) كه حتي حضرت موسي نيز از آن مطلع نبوده است. حضرت خضر داراي مأموريتهايي همچون سوراخ كردن كشتي(و كمك به فقرا) و كشتن پسر بچه (و كمك به پدر و مادر او) است. كه حضرت موسي را متعجب و معترض ميسازد. حال چرا در امت حضرت موسي چنين بندگاني ميتوانند باشند كه مامور انجام برخي امورند، اما در امت خير المرسلين بايد وجودشان را انكار كنيم؟!! 2- حضرت عيسي خطاب به بني اسرائيل ميفرمود ( و ابرء الاكمه و الابرص و احيي الموتي باذن الله – و من باذن خداي، بيمار برص و شخص لال را شفا داده و مرده را زنده خواهم گرداند.- آل عمران/49) در حاليكه ميدانيم شفاي مريض و زنده گردانيدن مردگان كه حضرت عيسي انجام ميداد باذن خداوند و امر وي، اما بوسيلة حضرت عيسي انجام ميشده است .3 – در داستان حضرت لوط ملائكههاي مأمور نابود كردن قوم لوط ميگويند: (قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية- آنان (به ابراهيم)گفتند ما اهل اين قرية ظالم را هلاك ميكنيم – عنكبوت /31 )و در ادامه از زبان رسولان حق (ملائكه) مي فرمايد (انا منزلون علي اهل هذه القرية رجزا من السماء – بدرستيكه ما از آسمان عذابي بر اهل اين قريه نازل ميكنيم – عنكبوت/ 34) پس ملائكة مزبور، مامور نازل كردن عذاب و از بين بردن قوم لوط از طرف خداوند بودند و آنان به صورتي استعاري نزول عذاب و نابود كردن قوم را به خود منتسب ميكنند .4- در داستان ذوالقرنين در سورة كهف عذاب دادن قوم مذكور در آيه به اختيار ذوالقرنين واگذار ميشود (اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا – اگر خواهي آنان را عذاب ده و اگر خواهي در ميان آنان نيكي نما – كهف/86) 5ـ امام احمد در مسند خويش از شريح بن عبيد روايت كرده كه: ( نزد امير المومنين علي بن ابي طالب ذكر اهل شام شد و جماعتي گفتند لعنت بر اهل شام، حضرت علي هم فرمودند : چنين نگوئيد چرا كه از پيامبر شنيدم فرمود: ابدال 40 نفرند درشام، هرگاه كسي از آنها فوت نمايد خداوند كس ديگري را در جايش ميگذارد و باران بوسيلة (به خاطر قرب و جاه) آنان مي بارد و پيروزي بر دشمن بوسيلة آنان صورت ميگيرد و بخاطر آنها از اهل شام عذاب دور ميگردد). 6- طبراني در كتاب الاوسط خويش و همچنين حاكم در المستدرك روايت كردهاند از حضرت انس كه فرمود: (قال رسول الله (ص): لن تخلو الارض من اربعين رجلا مثل خليل الرحمن فبهم تسقون و بهم تنتصرون علي الاعداء – يعني هيچگاه زمين از مرداني كه مثل خليل الرحمناند خالي نخواهد گشت، اينان چهل نفرند و به وسيله و به خاطر آنان است كه باران ميبارد و به وسيلة آنان است كه بر دشمن پيروزي دست ميدهد.
بنابراين همانطوركه ميبينيم ابدالواوليا و... دراحاديث وآيات ثابتاست و تصرفاتشان درامور به اذن و امر الهي است نه از خودشان و اين فضلي است از طرف خدا هركه را خواهد عطا مي نمايد. ( ذلك فضل الله يؤتي من يشاء)
قسمت 11
مؤلف در ص8 و در مورد مسئله وحدت وجود مينويسد: (بسياري از اهل تصوف معتقد به وحدت وجودند و خالق و مخلوق نزد آنان فرقي ندارد و ميگويند خدا در كالبد بندگان خود تجلي مينمايد...) اگر كسي مطالعاتي دربارة تصوف داشته ميداند كه وحدت وجود آنچنانكه مؤلف گفته (فرق نداشتن خالق و مخلوق) نيست و ثانياً نه (بسيار) بلكه عدة قليلي از عرفا در برههاي از سير و سلوكشان و بر اثر كثرت عبادت و ذكر و فكر و تسبيحات، همه هستي را مظهر تجلي ذات الهي دانسته و به هر چه نگريستهاند، حضور حق را همراه آن دريافته اند و روح و قلب و فكر آنها را محبت خدا چنان فراگرفته كه هستي را مظهر صفت خلاقيت رب العالمين ديدهاند.
بنابراين در گفتار و نوشتارشان سخناني همچون (انا الحق) و (سبحاني ما اعظم شاني) حلاج و بايزيد به چشم ميخورد كه خود را نيز كه بخشي از هستي ميباشند به اين ديد نگريسته و همچنانكه صداي حضرت حق از طريق درختي با نداي (انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني – بدرستي كه من الله هستم خدايي جز من نيست پس مرا عبادت نما – طه/14) بر حضرت موسي تجلي يافت، حلاج نيز حقانيت و خداوندي پروردگار را با جملة (انا الحق) و بايزيد بسطامي عظمت پروردگار را با جمله (سبحاني...) بيان ميدارد. در واقع حلاج در اين گفتار و بقيه عرفايي كه جملاتي شبيه به اين گفتهاند نه اينكه خود را (خدا) بخوانند بلكه نداي حق بودن خدا را كه در تمام هستي نشانههايش هويداست از زبان خويش گفتهاند. و البته گفتن چنين جملاتي بي شك از منظر برخي علما و ديگر عرفا و به واسطة هضم نشدن آن براي بسياري از مردم كوچه و بازار، نادرست بوده كه همين باعث شد كه فتواي قتل منصور حلاج صادر شود. جالب است خوانندگان بدانند كه در صدور فتواي قتل منصور حلاج نه تنها علماي فقه بلكه بسياري از عرفا، حتي دوستان خود حلاج همچون شيخ شبلي، و ابوالعباس عطا، و ابو محمد جريري نيز، دست داشته اند . همچنين اولين فقيهي كه فتواي قتل منصور را مطرح كرد محمد بن داود ظاهري بود كه خود كتاب الزهره را در عرفان و تصوف نوشت. و طعن و فتواي وي در حق حلاج بود نه در حق تصوف. (جستجو در تصوف – عبدالحسين زرينكوب ص142) و شيخ الاسلام ابن تيميه در الفتاوي المصريه ص573 دربارة حلاج مي نويسد: (بيشتر مشايخ و عرفا، همچون جنيد بغدادي و ابوعبدالرحمن سلمي و ابوبكر خطيب بغدادي، اورا انكار و رد نموده اند) و همينشواهد نشانميدهد كه بحث وحدتوجود برخياز عرفا موردتاييد تمام اهلتصوف نيست ودرضمن وحدتوجود آنچنانكه مؤلف تعبيرنموده، نميباشد.قسمت 12
در صفحة 8 مؤلف با تهمتي ديگر چنين مينويسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشيني و ترك دنيا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونههايي از نقش اهل تصوف در نشر آيين اسلام و فعاليتهاي اجتماعيشان ذكر شد و اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه بسياري از مشايخ و عرفا، داراي شغلهاي عادي بوده و از دسترنج خويش امرار معاش مي نمودهاند كه در تذكرههاي عارفان نمونههاي بسياري ميتوان يافت. در ضمن منظور از توصية برخي عرفا به دوري جستن از دنيا و اختيار عزلت، دوري جستن از هوا و هوسپرستي و شبهات و ترك همنشيني فجار و اهل فسق و معصيت بوده و اين نه خاص عرفا بلكه بسياري از صحابه و تابعين در زهد كامل زيسته، كه خود پيامبر (ص) نمونة بارز زهد در دورانهاي قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول همچون سيدنا ابوبكر صديق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به اصحاب صفه، همچون ابوذر غفاري، سلمان فارسي، ابو درداء، بلال حبشي و تابعين بزگواري چون اويس قرني و حسن بصري و خليفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزيز و... در اوج زهد زيستند و وفات يافتند و كسي از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اينكه برخي اهل تصوف چند سالي را در مساجد يا خانقهاها و... به سير و سلوك و تزكيه پرداختهاند از باب كسب علم بوده كه نمونه ديگر آن فقها و طلابي هستند كه سالهاي متمادي بدون كسب و كار و... مشغول به تحصيل علوم بوده و از طريق كمك مردم و يا خلفا و حكام ميزيستهاند، بنابراين مؤلف بايد چنين ايرادي را نيز بر آنان وارد مينمود.
قسمت 13
مؤلف در همين صفحه مينويسد كه اهل تصوف از مريدين و منسوبين خود ميخواهند هنگام نماز و ذكر خدا چهرة شيخ خود را جلو چشمان خود مصور كرده يا عكس مرشد خود را مقابل خود بگذارند، اين مورد نيز از كذبيات مؤلف است چراكه در هيچ طريقتي به مردم دستور متصور كردن چهرة شيخ و يا گذاشتن عكس وي مقابل خود در هنگام نماز يا ذكر را نميدهند. اينكه در بعضي از طريقتها دستوري به نام ياد يا ذكر شيخ هست با ادعاي مؤلف كاملا متفاوت است. دستور ياد و ذكر شيخ، برگرفته از آيات و احاديث و عمل صحابه و تابعين كرام است. بعنوان نمونه آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين- توبه /119) ميباشد كه يكي از موارد معيت و همراهي صالحين، همراهي قلبي و يا نام بردن از آنها و ذكر صفات نيكو و اخلاق حسنة آنهاست. پيامبر عظيمالشان ميفرمايد :( ذكر الله شفاء و ذكر الانبياء و الصالحين كفاره – يعني: ذكر خداوند شفا و ذكر انبيا و صالحين كفارة گناهان است. سراج المنير امام سيوطي ج2 /299 و قال حسن) و يا در حديث ديگري ميفرمايد (تنزل الرحمة عند ذكر الصالحين –يعني: هنگام ياد صلحا، رحمت الهي نازل مي شود –همان منبع) بنابراين مطابق آيات و احاديث مذكور ياد و ذكر اوليا و صالحين نه تنها منهيعنه نيست بلكه برآن نيز تاكيد گشته و در حديث مذكور عبادت شمرده شده است. در حاليكه ميدانيم (ذكر) تنها عبارت از نام بردن نيست، چنانكه بعضي وقتها شخص مؤمن به ياد خداست بي آنكه نامي از وي ببرد. همچنين روايت شده كه بسياري از اصحاب كرام در حال حيات حضرت رسول همواره به ياد او بودهاند و حتي پس از وفات نيز هنگام يادآوري نام و خاطرة پيامبر(ص) و اصحاب كبار، حالات روحي خاصي بر آنها مستولي ميگشت .
قسمت 14
مؤلف در ص9 مي نويسد : (اهل تصوف معتقدند عبادت الله، نبايد از ترس آتش دوزخ يا به اميد نعمت بهشت باشد وگرنه بهشت و جهنم شريك خدا ميشوند...) و در اين رابطه به گفتههاي رابعة عدويه و عبدالغني نابلسي استناد نموده است. اگرچه نميتوان منكر آن شد كه بيشتر مردم اطاعت خدا و عبادت را به خاطر ترس از دوزخ و طمع نعمات بهشت انجام ميدهند و اين امري منكر نبوده و حتي نزول آيات زياد تبشير و انذار در قرآن نيز به همين دليل است. اما بيگمان در ميان افراد بشر خواص درگاه الهي نيز هستند كه خدا را نه به خاطر بهشت و جهنم، بلكه فقط براي رضاي وي و دريك كلام خدا را به خاطر خدا و محبت او ميپرستند. مثلاً حقتعالي در قرآن كريم از زبان حضرت ابراهيم خليل الله ميفرمايد: (ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين- بدرستيكه نماز و عبادتم و زندگي و مرگم از حق و براي خداي ربالعالمين است- انعام/162)– ميبينيم كه حضرت ابراهيم عبادات خود را نه براي بهشت يا ترس از دوزخ انجام داده بلكه مي فرمايد (لله رب العالمين) يعني فقط براي خدا.
پروردگار يكتا درآيهاي ديگر به پيامبر(ص) چنين دستورميدهد:(واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم با لغدوه و العشي يريدون وجهه–يعني:اي پيامبر خود را ملزم به همراهي كساني كن كه پروردگارشان را روز و شب ميخوانند، و - از اين خواندن - او را مي طلبند.كهف/28) همانطور كه مي بينيم در اين آيه به پيامبري كه خود سرآمد عبادت و اطاعت خالصانه است، امر ميشود با مؤمناني باشد، كه خدا را خالص و فقط براي او پرستش ميكنند. در ضمن در اين آيه در بيان ويژگي مؤمنان واقعي و خالص نفرموده كه عبادت آنان به خاطر بهشت (يريدون جنته ) يا ترس از دوزخ (يخافون عذابه) است. بلكه صرفا و خالصانه خدا را دوست دارند و عبادتش ميكنند (يريدون وجهه).
قسمت 15
ايشان در ص 9 مي نويسد ( اهل تصوف ذكر خدا را با رقص و پايكوبي و دف زدن و داد و فرياد و آه آه و هو هو در آميخته اند...) قبلاً دربارة سماع صوفيان، گفته شد كه رقص و پايكوبي با ذكر دسته جمعي و جهري بعضي طريقههاي صوفيه كاملاً متفاوت است و هر انسان آگاه و داراي قلب سليم اختلاف آنها را ميبيند اما در بارة حالات روحي بعضي افراد درحال ذكر بايد گفت هيچ منع شرعي از اين حالات (گريه و زاري و ناله كردن و آه آه نمودن...) در هيچكدام از مذاهب چهارگانة اهل سنت نشده است حتي شيخالاسلام ابن تيميه در كتاب الفتاوي المصريه ص580 مينويسد: (هرگاه اسباب اين حالات روحاني بوده و صاحب آن حالات راستگو بوده و ناتوان از دفع آن بوده آنچه به او ميرسد پسنديده است، چرا كه در اختيار خودش نيست و اين افراد نسبت به كساني كه به خاطر نقص ايمان و قساوت قلب به مقام آنان نرسيدهاند،كاملترين انسانها هستند). مي بينيم كه ابن تيميه دليل عدم نداشتن چنين حالات و انكار آنرا به قساوت قلب و ضعف ايمان مرتبط ميداند. حضرت حق در آيه 23 سورة زمر چنين مي فرمايد :(الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله ذلك هدي الله يهدي به من يشاء. يعني: خداوند بهترين سخن را نازل كرده،كتابي كه آياتش “درلطف و زيبايي“ همانند يكديگر است، آياتي مكرر دارد كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كساني كه از پروردگارشان ميترسند، ميافتد سپس جسم و قلبشان آرام و متوجه ذكر خدا ميشود، اين هدايت الهي است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايي ميكند...) براستي آيا خدا در اين آية شريفه لرزه بر اندام افتادن را نشانه ايمان نميداند؟ آيا ممكن نيست لرزه بر اندام افتادن همراه گريه و زاري و ناله كردن باشد؟ در كدام مذهب فقهي اهل سنت، گريه و زاري و آه و ناله كردن حرام است كه نويسنده چنين به نفي آن ميپردازد؟ در مورد ذكر خفي و برتري آن نسبت به ذكر آشكار در حديث است كه حضرت فرمود ( خير الذكر ماخفي – يعني بهترين ذكرها نهان آن ميباشد – اخرجه البيهقي عن سعد بن ابي وقاص و صححه ابن حبان و رواه امام احمد في مسنده و السيوطي في الصغير و الدرر المنتثره ص138) و مفهوم حديث آن است كه كه تمام ذكرها خوب است اما نهانش بهتر است. بنابراين با صداي بلند ذكر كردن آنچنانكه مؤلف ميگويد حرام و منهي عنه نميباشد. و درآيات قرآن نيز اشارهاي به نوع ذكر نشده و فقط دستور به ذكر فرموده است. نويسنده در صفحة 10 و در ادامه به بيان روايتي ميپردازد كه حضرت ابوبكر روز عيد به خانة پيامبر رفته و از منزل پيامبر صداي دف ميشنود، كه به تذكر حضرت ابوبكر به دو دختر دف زننده منجر ميشود و حضرت رسول(ص) هم ميفرمايد (دعهما يا ابوبكر... كاريشان نداشته باش اي ابوبكر) نويسنده در ادامه با نوشتن مطلب عجيبي به اين صورت (پيامبر نفرمود آهنگ و نواي شيطان نيست، بلكه فرمود روز عيد اشكالي ندارد) كلام پيامبر را هم تحريف مينمايد. آخَر اگر دف زدن نواي شيطان باشد، چگونه پيامبر اجازه ميدهد در روز عيد آنرا بزنند، و اگر نواي شيطان باشد پس حرام است و آيا ممكن است پيامبر حرامي را بخاطر روز عيد حلال نمايد؟ در حاليكه پيامبر در توصيف روز عيد ميفرمايد (العيد يوم لا معصية فيه- يعني روز عيد، روزي است كه در آن معصيتي نشود متفق عليه). و مطابق نظر مؤلف پيامبر روز عيد را براي انجام اعمال حرام آزاد گذاشته است!!! و اين عين كجفهمي از كلام حضرت (ص) ميباشد. در حاليكه دف زدن مطابق احاديث متعددي چون حديث زير حرام نبوده و بنابراين بكارگيري آن در مراسمهايي چون مديحهخواني و اشعار مذهبي و همراه اشعاري كه در ستايش خداوند باشد حرام نمي باشد. (فصل مابين الحلال و الحرام الدف و الصوت في النكاح – فصل بين حلال و حرام در نكاح، ضرب دف همراه صوت (خواندن چيزي مانند شعر، با صداي بلند) است. رواه البخاري و المسلم و الترمذي). همچنين ثابت گشته كه در استقبال از حضرت هنگام ورودشان به مدينه، مردم مدينه به خواندن مدايح نبوي و ضرب دف پرداختند كه حضرت هيچ منعي از آن نفرمود.
قسمت 16
مؤلف در ص12 مينويسد: (اهل تصوف ادعاي آيندهنگري و غيبگويي را دارند...) اينكه كسي جز حقتعالي غيب نميداند جاي هيچ انكار و ترديدي نيست. اما اين بدان معنا نيست كه خدا برخي بندگان صالح خود را از پارهاي امور نهاني آگاه نساخته، كه آيات و احاديث فراواني تأييد كنندة اين مطلب است. مثلاً در داستان يوسف آمده كه حضرت يعقوب پيامبر به برادران يوسف ميفرمايد :(قال انما اشكوا بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لا تعلمون- يعني: من غم و اندوهم را به خدا خواهم گفت و من چيزهايي از خدا ميدانم كه شما نميدانيد. –يوسف 86) و هنگامي كه يوسف و برادرانش از يك طرف و حضرت يعقوب و بقية خانوادهاش از سوي ديگر، بسوي هم ميآيند حضرت يعقوب مي فرمايد (قال اني لاجد ريح يوسف لولا اَنْ تفندون- يعني: يعقوب گفت براستي كه من بوي يوسف را احساس ميكنم اگر مرا ديوانه نميخوانيد) و هنگامي كه پيراهن يوسف را برايش ميآورند تا برچشمان خود بمالد مي فرمايد: الم اقل لكم اني اعلم من الله ما لا تعلمون- آيا نگفتم من از طرف خدا چيزهايي ميدانم كه شما نميدانيد.) يا در داستان حضرت موسي با خضر حقتعالي دربارة او (خضر) ميفرمايد (فوجدا عبدا من عبادنا ءاتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدناعلما يعني – پس موسي و همراهش در آنجا بنده اي از بندگان مرا يافتند كه رحمت ازسوي خود به او داده و از نزد خود به او علم فراوان آموختيم-كهف 65 ) آيا علمي كه حضرت رب العزه به پيامبر خود يعقوب و بندة خود خضر آموخته براي بقيه مردم غيب و نهاني نيست؟ در ضمن پيامبر بزرگوار در احاديث بسيار، موارد زيادي از احوال امت خود را در آينده بيان فرموده كه مجال ذكر آنها نيست و خوانندة عزيز در اينباره بسيار شنيده كه جاي انكار نيست. مثلاً در شب اسراء و در حديث اسراء حضرت پارهاي احوال امت را بيان ميفرمايد. همچنين دربارة حضرت عمر كه پيامبر (ص) در حديثي صحيح او را جزء افرادي كه به آنها الهام ميشود معرفي نمودند، ماجراي (يا سارية الجبل - اي ساريه مواظب كوه باش) ثابت گشته است (رجوع كنيد به دلائل النبوه بيهقي – المغازي واقدي) و بسياري ديگر از الهامات و كرامات صحابة كرام و تابعين بزگوار كه در كتب معتبر آمده نشان مي دهد كه در امت پيامبر بندگان صالحي وجود دارند كه خداوند منان از روي لطف خويش آنانرا چيزهايي عطا مينمايد كه بقيه مردم نميدانند و اين منافي غيب حقتعالي نيست. در حديث شريف است كه (من عادي لي وليا فقد آذنته بالحرب و ما تقرب الي عبدي بشيئ احب الي مما فرضت عليه وما يزال عبدي يتقرب الي بالنوافل حتي احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش به و رجله التي يمشي بها و ان سالني اعطيته و استعاذني لاعذينه – رواه البخاري) كه خلاصة معني حديث قدسي شريف فوق اين است كه آنچه باعث تقرب عبد نزد حقتعالي ميگردد اداي فرائض و سپس نوافل و سنتهاي پيامبر است كه باعث ميشود كه فرد چنان تقربي نزد حق بيابد كه چشم و گوش و دست و پايي بيابد كه حق تعالي معين وي در ديدن و شنيدن و رفتن و گرفتن باشد و معلوم است كسي كه حقتعالي معين وي در ديدن و شنيدن و... باشد، چيزهايي ميبيند و ميشنود و انجام ميدهد كه بقيه نميبينند و نميشنوند و نخواهند توانست كه انجام دهند. و اين همان چيزي است كه مؤلف آنها را غيبگويي و آينده نگري ناميده است. و اين ادعا نيست بلكه واقعيتي معنوي است كه درك آن براي آنانكه همه چيز را از ديد محدود خود مينگرند مشكل است.
قسمت 17
مؤلف در ص12 مينويسد: ( آنها ميگويند خداوند حضرت محمد را از نور خود آ فريد. و هرچه در آسمانها و زمين است از نور ايشان خلق گشته است...) و براي اثبات مدعاي خود نوشته: (ابن عربي اين جمله را، بعنوان حديث مطرح نمودهاند كه- اول ما خلق الله نور نبيك يا جابر – يعني اي جابر اولين چيزي كه خدا خلق نموده نور پيامبر تو بوده است). اين كه اين حديث موضوع است يا حديث واقعي و كلام پيامبر، از حوصلة اين مقاله خارج است چرا كه در طول تاريخ بحثهاي زيادي بر سر اين عبارت ميان علماي علم حديث روي داده و عده اي از آنها آنرا حديث شمرده و عدهاي آنرا موضوع شمردهاند. اما اين كه نويسنده آنرا، گفتة ابن عربي دانسته،كاملاً غلط است چرا كه حتي علماي غير صوفي زيادي هم آنرا حديث شمرده و در كتابهاي خود دربارة آن نوشتهاند مثلاً امام ابن حجر هيتمي در كتاب النعمه الكبري ص3 در بيان بزرگواري پيامبر همين عبارت را به عنوان حديث و روايت شده از جابر ميداند. قاضي عياض شافعي هم دركتاب الشفاء خود اين مطلب را تأييد مينمايد. بنابراين اينمطلب نهتنها عقيدة اهلتصوف بوده بلكه بسياري از علماي اهل سنت نيز چنين عقيدهاي داشتهاند.
قسمت 18
مؤلف در ص13 مينويسد: ( اهل تصوف ادعاي ديدن الله تعالي در دنيا را دارند...) و براي اثبات ادعاي خود در مورد اهل تصوف داستاني را به طور ناقص از كتاب احياء علوم الدين امام غزالي ذكر مينمايد. البته در مورد رؤيت باريتعالي اهل سنت و جماعت بطور اعم، چه اهل تصوف و غير اهل تصوف، اين مقام را در دنيا و در شب معراج براي حضرت (ص) اثبات شده ميدانند كه خوانندگان براي كسب اطلاعات بيشتر ميتوانند به كتابهاي عقايد اهل سنت همچون عقايد نسفي و... مراجعه نمايند، اما اينكه اهل تصوف چنين ادعايي كرده باشند، اين نه از باب رؤيت حقيقي بوده بلكه از باب درك حضور حق به مصداق آية شريفة (وهو معكم اينما كنتم – هركجا باشيد خدا با شماست) و حديث (الاحسان ان تعبد الله كانك تراه و ان لم تكن تراه فانه يراك- احسان آن است خدا را آنچنان عبادت كني، انگار كه او را ميبيني، كه اگر تو او را نميبيني او تورا ميبيند. رواه مسلم) بوده است. يعني عرفا آنچنان غرق در عبادت و اطاعت خدا بوده كه همواره خود را به مصداق آيه و حديث مذكور در حضور حق ديده و گاهي حضور و درك حق را به ديدن، تعبير نمودهاند مثلاً همين داستاني كه نويسنده از احياء، برگرفته، اولاً ناقص نقل نموده و ثانياً در آخر داستان كه نويسنده ذكر ننموده، مشخص ميشود منظور فرد مذكور در داستان از ديدن حقتعالي، درك انوار رحمات و بركات الهي بوده است.
قسمت 19
در ص14 مينويسد: ( اهل تصوف مي گويند ما مستقيماً از خداوند دين را ميآموزيم) و در ادامه براي اين مورد عبارتي از ابن عربي را نقل مينمايد كه گفته: بعضي از ما حكم را از پيامبر و بعضي اجتهاد نموده و بعضي مستقيماً از خدا دريافت ميدارند. با توجه به گفتههاي ابن عربي ميتوان فهميد منظور او از حكم، همچنانكه قبلاً اشاره شد، برخي اوامر الهي است. مثلاً در داستان حضرت موسي با خضر، ميبينيم كه حضرت خضر موارد امر شده به وي را نه از حضرت موسي بلكه از ذات پروردگار دريافت مينمايد. و البته اين موارد، آنچنانكه مؤلف گفته، احكام ديني، نميباشند. چراكه تمام اوليا پيرو شريعت مقدس بوده و ذرهاي از حكم شريعت عدول نمينمايند. در همين رابطه بايد گفت علماي علوم ظاهري هم در استخراج و استنباط يك حكم ابتدا آنرا از كتاب الهي دريافت ميدارند و در مراحل بعدي از احاديث رسول اكرم يا قياس و اجماع و … استفاده مي نمايند.قسمت 20
مؤلف در ص14 گفته (آنها دسته دسته براي زيارت قبور مسافرت نموده و روي آنها نماز ميخوانند و حتي روي قبر حيوان سر مي برند و...) اولاً بايد گفت زيارت قبور به نص حديث ثابت است ( كنت نهيتكم عن زيارة القبور فزوروها – من شما را از زيارت قبور نهينمودم، از اين پس زيارتشان كنيد. رواه المسلم) همچنين حضرت عايشه روايت ميكند كه حضرت برخي شبها به قبرستان بقيع رفته و براي آنها دعا مينمود (كان رسول الله ... يخرج من آخر اليل الي البقيع فيقول: السلام عليكم دار قوم مؤمنين … اللهم اغفر لاهل البقيع – رواه المسلم - رياض الصالحين187) پس اصل زيارت قبور منهيعنه نيست بشرطي كه خالي از مسائل ناشرعي باشد. ثانياً مواردي كه مؤلف همچون نماز بر سر قبور و سربريدن حيوان ذكر نموده كاملاً كذب است و كسي نشنيده اهل تصوف واقعي چنين اعمالي را انجام داده باشند. واگر افرادي مرتكب اين اعمال شوند مربوط به جهل آنان است نه تصوف آ نها!!!
مؤلف در مورد زيارت قبور صلحا به حديثي اشاره كرده (لا تشد الرحال الا الي ثلاث … آمادة سفر نشويد مگر به قصد سه مسجد) كه اصلاً ربطي به اين مورد ندارد چرا كه تمام علماي حديث برآنند كه اين حديث از باب بيان فضل سه مسجد مذكور در حديث است نه نفي سفر. چنانكه در حديث ديگري حضرت ميفرمايد: (سافروا تصحوا – سفر كنيد تا سلامت باشيد – رواه الامام احمد و الطبراني و الحاكم) و در مورد زيارت قبر نبوي هم تمام اهل سنت و جماعت آنرا مستحب شمردهاند و در حديثي پيامبر فرمود (من زار قبري وجبت له شفاعتي – هر كس قبرم را زيارت نمايد شفاعت او بر من واجب مي شود – رواه الطبراني و الدارقطني – رك كشف الخفا ص 498 و المقاصد الحسنه ص1120)ودر حديثي ديگر فرمود(من زار قبري فكانما زارني في حياتي – هركه قبرم را زيارت نمايد مثل آن است كه مرا در حال حيات زيارت نموده باشد – اخرجه ابن عساكر و الطيالسي و غيرهم من طرق ابن عمر مرفوعا- رك الدرر المنتثره امام سيوطي ص233)
قسمت 21
مؤلف در ص14 مينويسد (آنها تعصب زيادي براي رهبران خود دارند حتي اگر گفتههاي او مخالف صريح قرآن و حديث باشد باز به خود اجازة رد قول اورا نميدهند). البته اينكه جماعتي از سود جويان و دين به دنيا فروشان به جان عوام افتاده و از نام تصوف و شيخ و اوليا سوء استفاده مينمايند و افعالشان مخالف شريعت است، نميتوان نتيجهاي كلي گرفت و تمام اهل تصوف واقعي را زير سؤال برد. چرا كه امثال اين سود جويان نه تنها درميان اهل تصوف بلكه در ميان علما و فقها و حتي قراء قرآن نيز هست. مگر كم هستند كساني كه به لباس مقدس روحانيت و علما درآمده و به نام دين هزاران امر خلاف شرع انجام ميدهند؟ آيا با اين وصف ميتوان علم و فقه و علماي ديني واقعي را زير سؤال برد و قلم بطلان بر تمام آنها كشيد؟!! . از طرف ديگر تمام طريقتهاي تصوف در آثار مكتوبشان قيد نمودهاند كه شرط اساسي براي راه تصوف تبعيت بيچون و چرا از شريعت براي همه است، چه شيخ و چه مريد، همه بايد در خدمت شريعت باشند و هر امر خارج شريعت را باطل دانستهاند. خوانندگان عزيز براي تحقيق اين موضوع ميتوانند به كتابهايي چون احياءعلوم الدين امام غزالي، الغنية امام عبدالقادر گيلاني، رساله قدسية شاه نقشبند، مكتوبات امام رباني، رسالة قشيرية ابوالقاسم قشيري، شرح التعرف امام مستملي بخاري، عوارف المعارف شيخ سهروردي، مكتوبات كاك احمد شيخ، ... مراجعه نمايند و خود حقيقت را بهتر ببينند.
قسمت 22
در مورد دعا و استخاره هم كه مؤلف در ص15 از آن انتقاد گرفته، بايد گفت، كه در اصل اباحت دعا و تعويذات هيچ انكاري نميتوان نمود و حتي خود مؤلف آن را تاييد نموده است و احاديث و اخبار زيادي از اعمال صحابه و تابعين ميتوان يافت مثلا ابن تيميه در كتاب فتاوي المصريه ص599 مينويسد (هرگاه آياتي از قرآن يا ذكر بر روي ظرف يا لوحهاي نوشته شده و به آب يا نوشيدني ديگري زده شده و آب آنرا بنوشند جائز است.) بنابراين در اصل نوشتن دعا و تعويذ شكي نيست. اما اينكه دستهاي سودجو به نام فالگير و دعانويس مشغول كلاهبرداري از مردم بيچاره هستند ربطي به اهل تصوف واقعي ندارد،چراكه بسياري ازاين افراد،اساساً هيچارتباطي بااهل تصوفندارند
قسمت 23
مؤلف در مورد بعضي گفتههاي عرفايي چون ابن عربي و مولوي و... كه از وحدت اديان سخن راندهاند، آنها را به كفرگويي متهم مينمايد. در حاليكه با دقت در گفتههاي اين بزرگان ميتوان فهميد كه منظور آنها، اين بوده كه هدف اساسي اديان در طول تاريخ هدايت بشر بوده و داراي هدف مشترك پرستش خداي واحد بودهاند و قرآن كريم نيز دربارة تمام پيامبران و گرويدگان به آنها ميفرمايد (ان هذه امتكم امة واحدة – بدرستي كه امت شما امتي واحده است). در حاليكه ميدانيم تمام اديان در احكام عملي و فروعات با هم تفاوتهاي زيادي داشتهاند اما اساس همه يك امر مشترك بوده و آن همانا توحيد است كه سخنان ابن عربي و مولوي هم از اين باب بوده و بر اصل و اساس اديان يعني توحيد، بحث وحدت اديان را مطرح نمودهاند. حقتعالي در آيه 64 سورة آلعمران ميفرمايد: (قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله … بگو: اي اهل كتاب بيائيد بهسوي كلمهاي كه ميان ما و شما مساوي است كه كسي را جز خدا نپرستيم). بنابراين هدف مولوي و برخي عرفا از مطرحنمودن وحدت اديان، دعوت ملل غيرمسلمان به توحيد كه اساس همه اديان است، بوده و نه آنچه مؤلف برداشت كرده است.
قسمت 24
مؤلف در ص17 دربارة ابن عربي و ابن فارض مصري به نقل دو جملة كاملاً ساختگي و دروغ به نام آنها ميپردازد. او مينويسد ابن عربي در فصوص الحكم نوشته كه (وقتي مردي با همسرش جماع مينمايد، با پروردگار خود همبستري كرده است) اگر خوانندگان عزيز نه يك بار بلكه 100 بار هم كتاب فصوصالحكم را مطالعه نمايند چنين كفرگويي واهانت و ضلالتي را نخواهد يافت. اي كاش خوانندة عزيز، كتاب فصوصالحكم ابن عربي را ميخواند و ميديد آن كتاب ارزشمند، كه دربارة حقيقت دين و پيامبران است خالي از چنين اهانتهايي است. نويسنده در مورد ابن فارض هم چنين گفته: (ابن فارض در قصيده تائية خود ميگويد: الله تعالي براي قيس و كثير و جميل در شكل و صورت معشوقههايشان ليلي و عزه و يثنيه خود را نمايان ميكند). اولاً خوانندة عزيز ميداند كه قصيده تائيه شعر است و چنين عبارتي كه مؤلف آورده نه به بيت ميخورد نه به مصراع. ثانياً نويسنده از ابياتي از قصيدة تائيه چنين برداشتي نموده كه ابن فارض در آنها گفته: (عشاقي چون مجنون و قيس در عشقشان به ليلي و عزه و ... محبت حق تعالي را درك نموده واز عشق مجازي به حقيقي رسيده اند ، چرا كه حقتعالي و قدرت و كمال و خلاقيت نيكوي حضرت ايشان در تمام هستي حضور داشته و ظهور كرده است) و اين با جملة نويسنده و برداشت وي تفاوت فاحش دارد.
قسمت 25
مؤلف در ص18 مطالب ناروا و كذب ديگري را به شيخ شعراني به نقل از كتاب طبقات الشعراني، نسبت ميدهد مثلاً گفته، شيخ شعراني ميگويد هرگاه مرشدش پسربچه اي زيبا را ميديد در ملاء عام با وي لواط مينمود اگر چه آن پسر بچه، اولاد امرا و وزيران و حاكمان بوده باشد!! راستي چنين چيزي ممكن است كه فردي به نام شيخ و در ملا عام با پسران اميران و وزيران و ... لواط نموده و كسي را ياراي منع او نبوده باشد، آيا مسلمانان آنقدر نسبت به دين و ناموس و آبروي خود بيتفاوت بودهاند؟ براستي كه باور نكردني است.
قسمت 26
مؤلف در ص19 و 20 مطالبي را در مورد جهاد نكردن اهل تصوف مينويسد كه با شواهد تاريخي معتبري كه نمونههايي ازآن در اين جا آورده ميشود، همخواني ندارد، و نشان مي دهد كه مؤلف اين مطالب را هم از خود درآورده و هيچ مدرك معتبري در اثبات گفتههايش ندارد. مثلاً براي اثبات مدعايش بدون نامبردن از مدرك و منبعي گفته ابن عربي مردم را از جهاد با صليبيان باز ميداشت. در حاليكه در كتب تاريخي معتبر ذكر شده كه ابن عربي علاوه بر اينكه خود در جهاد شركت نموده، مردم را نيز براي جهاد فراخوانده است مثلاً دكتر عبدالرحمن بدوي در كتاب - تاريخ تصوف اسلامي، ص47 - مينويسد (ابن عربي نقش مهمي در بر انگيختن حاكمان سلجوقي روم بر عليه صليبيان داشت) وهمين مطلب را اسين يلاتتيوس دركتاب -ابن عربي حياته و مذهبه، ص234 ميآورد. همچنين امام ذهبي در كتاب الاعتدال خود ج1 ص 278 و بدوي در تاريخ تصوف ص 47 و 48 در مورد جهاد اهل تصوف مطالبي را آوردهاند كه خلاصة آنها چنين است (رباطها و خانقاههاي صوفيان در واقع دژهاي جنگي بود. اين خانقاهها در طول تحولشان محل تجمع صوفيان مرزبان بود كه درآنها با دشمنان مسلمين جهاد مينمودند مثلاً همين (عبادان = آبادان كنوني) نخستين رباطي بود كه در آن داوطلبان بصره براي دفاع از اين مرز اسلامي حضور داشتند در همين رباط بسياري از مشايخ صوفيه چون مقاتل بن سليمان و حماد بن سلمه و بشر حافي، حضور داشتند. رباط منستير در تونس و رباط فتح (پايتخت كنوني مراكش) و صدها خانقاه ديگر صوفيان با هم دژهاي جنگي را تشكيل ميدادند. خانقاه و دژ جنگي كه نور الدين زنگي در حلب در سال53 ساخت نمونهاي از اين مراكز ديني ـ نظامي صوفيان بود.) شيخ ابوالحسن الندوي در كتاب تفسير سياسي اسلام ص126 و 127 و امير شكيب ارسلان در كتاب حاضر العالم الاسلامي ص173 ج2 مينويسند (پيشاهنگ و طلايهدار قيام و جهاد بر عليه موج بيديني و الحاد كه اكبر شاه ظالم و بي دين آ نرا در شبه قارة هند، رواج ميداد، امام طريقت نقشبندي، شيخ احمد سرهندي مشهور به مجدد الف ثاني بود كه منجر به از بين رفتن اكبر شاه و به قدرت رسيدن محي الدين اورنگ زيب حاكم عادل و مؤمن گشت و همين باعث بسط و توسعه شريعت اسلام در هندوستان گشت . همچنين يكي از رهبران اين قافلة مجاهد، امير عبدالقادر الجزايري مرشد طريقت قادري است كه پرچم جهاد را در الجزاير بلند و اولين انقلاب مسلحانه را بر عليه فرانسويان آغاز نمود او از سال 1832 تا 1837 با فرانسويان مبارزه نمود. هنگاميكه روسها در سال 1813 بر داغستان يورش بردند در برابر آنها مشايخ نقشبندي ايستادند و نزديك به چهل سال با روسها جهاد نمودند. رهبران اين قيام و جهاد، شيخ شهيد غازي محمد نقشبندي و سپس شيخ شهيد حمزه بگ و شيخ شاميل بودند. بارزترين نمونة جهاد و تصوف سيدي احمد شريف سنوسي رهبر طريقت سنوسي است كه در ليبي بر عليه ايتاليائيها 15 سال مبارزه نمود. پايداريها و مجاهدتهاي مشايخ هند همچون سيد احمد شهيد و مولانا نصيرالدين چشتي و... در برابر اشغالگران انگليسي زبانزد خاص و عام است). جهاد مشايخ نقشبنديه در كردستان همچون شيخ نجم الدين و شيخ علاءالدين نقشبندي برعليه روسهاي اشغالگر (به نقل از كتاب يادداشتهايي از كردستان ، محمد رئوف ضيائي)، و قيام شيخ سعيد پيران در تركيه بر عليه لائيكهاي كماليستِ ترك، و مبارزة شيخ محمود حفيد قادري (شيخ محمود نهمر) در كردستان عراق بر عليه انگليسيها، برگ زريني از جهاد اهل تصوف در منطقة كردستان است. با اين وصف و اين شواهد تاريخي آيا مجالي براي تهمت بدون سند و مدرك نويسنده باقي خواهد ماند؟ در ضمن نويسنده با برداشت ناقصي از جهاد آنرا فقط در جهاد مسلحانه معني مينمايد در حاليكه توسعه و نشر دين اسلام، تنها از طريق جنگ ميسر نيست بلكه جهاد فرهنگي در بسياري از زمانها بهترين نتيجه را داده است و اهل تصوف در اين زمينه خدمات زيادي را به فرهنگ و تمدن اسلامي از طرق مختلف، عرضه نمودهاند.
قسمت 27
مؤلف در صفحات 22و 23و 24 مراسم مولوديخواني را بدعت و شركآلود معرفي مينمايد و در توجيه عقيدة خود، نبودن اينگونه مراسم در عصر صحابه و تابعين را به عنوان دليل ذكر مينمايد. البته در اين نوشتار مجال بحث دربارة بدعت و مفهوم دقيق آن نميباشد اما همچنانكه قبلاً ذكر شد، صرف نبود يك واژه يا اصطلاح و يا حتي مراسمي خاص در زمان حضرت يا صحابه، بدعت، نخواهد بود، بلكه مطابق آنچه درحديث بدعت گفته شده، بدعت آن است كه ذاتا از دايرة شريعت خارج بوده و مخالف يكي از احكام ثابت شرع باشد. حتي علما، موارد تازه و نو ظهور را به دو دستة بدعت حسنه و سيئه تقسيم نمودهاند چنانچه سيدنا حضرت عمر بعد از اينكه نماز تراويح را به شكل جماعت واحد درآورد، آنرا بدعت نيكو نام نهاد و فرمود (نعمت البدعة) و يا سيدنا حضرت عثمان بن عفان يك اذان به نماز جمعه اضافه نمود و كسي هم آنرا انكار نكرد و سيئه نشمرد در حاليكه در زمان حضرت(ص) تراويح وجود داشت اما به صورت جماعت واحده نبود و اذان روز جمعه هم يك عدد بوده است، آيا ميشود خلفاي راشدين را متهم به بدعتگذاري نمود؟!! (نعوذ بالله) بنابراين آنچه مطابق حديثِ بدعت، باطل است، آن است كه در اصل مخالف نص قرآن و سنت نبوي باشد نه اينكه در زمان حضرت و يا صحابه وجود نداشته ياشد. و گرنه ادلة اجتهادي ديگر مانند اجماع و قياس و استسحان و استصواب و... زير سؤال ميرود. چون با وجود قرآن و يا سنت نيازي به وجود قياس و يا اجماع نخواهد بود. بنابراين مراسمهايي چون مولودي خواني هم اگرچه در زمان حضرت يا تابعين به اين صورت و نام، وجود نداشتهاند اما به اين دليل باطل شمرده نخواهند شد. بلكه در صورتي باطل و ناصواب خواهد بود، كه مخالف صريح قرآن وسنت نبوي و شريعت باشند. در حاليكه ميدانيم در مراسم مولودي خواني، مواردي چون قرائت قرآن و مديحه خواني و بيان صفات و شمايل حضرت ختمي مرتبت انجام ميگيرد كه هيچكدام نه تنها منهيعنه نيستند بلكه از امور واجب و يا مستحبند، مثلاً قرائت قرآن و فرستادن صلوات به نص آيت قرآن واجب است و مديحهخواني و وصف پيامبر هم در زمان خود آنحضرت و با حضور وي هم انجام ميشده، بنابراين ماهيت و مقصود مولودي كه ذكر خدا و رسول وي است با مقصود شريعت مقدس، هماهنگي كامل داشته و بدعت محسوب نميشود. در ضمن ذكر شمايل و اخلاق حضرت، در زمان صحابه و تابعين امري معمول و حتي روزمره بوده و مردم همواره به ياد رسول بودهاند مثلاً علم حديث و روايت حديث نبوي شاهدي بر اين مدعا است، اما در عصرهاي بعدي اسلام مسلمين رفته رفته از ياد و ذكر اوصاف رسول دور شدند، تاجائيكه بسياري از افراد چيز زيادي از حضرت نميدانستند و همين امر موجب گشت تا بعضي از علما به فكر نوشتن كتابهاي سيرة نبوي افتاده و برخي از مؤمنين و علما به مناسبتهاي مختلف به ذكر و ياد رسول پرداخته و صفات و اخلاق منقول از آنحضرت را براي مردم بازگو كنند كه يكي از اين مناسبتها مراسم مولودي است، كه حاكم مسلمان و پرهيزكار اربل ملك مظفر در بسط و رواج مراسم احتفال ميلاد نبوي تلاش بسيار نمود و آنرا به صورت سنت حسنهاي به مصداق حديث شريف (من سنَّ سنه حسنه في الاسلام...) درآورده و نظم شايستهاي به آن بخشيد كه امروزه مسلمين در سراسر عالم اسلامي از اين امر نيكو استقبال مينمايند. امام ابن كثير كه مؤلف جملهاي از ايشان را به اين مضمون نقل مينمايد كه (مراسم مولودي را فاطميون مصر اختراع نمودند) خود در كتاب تاريخ ابن كثير ص179 در مورد ملك مظفر و مراسم مولودي مينويسد (كان يعمل مولد الشريف في ربيع الاول و يحتفل به احتفالا هائلا و كان حاكما شجاعا عاقلا عادلا رحمه الله و اكرم مثواه – يعني ايشان ملك مظفر حاكم اربل عراق - مراسم ميلاد شريف پيامبر را به صورتي عظيم انجام و او حاكم شجاع و عادل و عاقلي بود...) در صورتيكه در كتاب البدايه و النهاية كه مؤلف بهآن اشاره نموده ابن كثير فقط گفته كه فاطميون مراسمهاي مختلفي را اختراع نموده بودند، و عبارت (و مراسم جشن تولد پيامبر يكي از آنها بود) ساختة خود مؤلف (زينو) است. علماي بزرگ اهل سنت در نوشتههاي خود مراسم مولودي را به شرطي كه امور نامشروع درآن انجام نشود صحيح دانسته و حتي در بارة آن كتاب و رساله نوشتهاند كه ميتوان به كتاب النعمه الكبري از امام ابن حجر هيتمي و المواهب اللدنيه اثر شهاب الدين احمد قسطلاني اشاره نمود. مثلاً امام ابن حجر در ص9 كتاب النعمه الكبري مينويسد (قال امام فخر الدين الرازي :ما من شخص قرأ مولد النبي علي لحم او شيء من الما كولات الا ظهرت فيه البركه – امام فخر رازي ميفرمايد: نيست كسي كه بخاطر مولود پيامبر بر سرگوشت يا خوراكي ديگري ياد و ذكر تولد آنحضرت نموده مگر اينكه در مالش بركت خواهد افتاد) امام جلالالدين سيوطي در ص25 كتاب الوسائل في شرح الشمائل خود مينويسد: (هيچ مسجد يا خانه و يا محله اي نيست كه در آن مراسم مولود پيامبر خوانده شده مگر اينكه ملائكه آن خانه و مسجد و محله را دور گرفته بر اهالي آنها درود و صلوات مي فرستند.) با اين نمونهها از عقائد اهل سنت، خوانندگان عزيز خود قضاوت صواب خواهند نمود. دكتر عبدالرحمن السعدي در ص143 كتابي البدعة خود فوائد مولوديخواني را چنين ذكر مينمايد: 1- تجمع مسلمين كه از نظر شرع امري نيكو است .2- القاء مواعظ و نصائح 3- مدح پيامبر كه حتي خود قرآن كريم نيز پيامبر را ستوده است (وانك لعلي خلق عظيم) 4- اطعام مسلمانان خصوصاً فقرا .) و هيچكدام از اين موارد مخالف شريعت نبوده بلكه اموري حسن و نيكو شمرده خواهند شد.
قسمت 28
نويسنده در صفحات پاياني نوشتهاش بحثي را در مورد شرك و كفرآميز بودن قصيدة مباركة برده مطرح نموده و همچون ديگر اتهامات نادرست و نابجايش امام بوصيري سرايندة اين قصيده را به شرك و كفر منسوب مينمايد. اولاً بايد گفت امام بوصيري از عالمان بزرگ ديني بوده و در عين عالم بودن، عاشق رسول گرامي بوده و اشعار نغز و روح افزايش، سالهاي متمادي مورد استقبال علما و انديشمندان و عرفا و ادباي سراسر دنياي اسلام قرار گرفته و شرحها و ترجمههاي بسياري از قصايد معروف او نوشته شده است، ثانياً ايراداتي كه نويسنده به برخي ابيات قصيده گرفته در واقع برداشت نادرست خود وي است والا اين قصيده، عقيده و باور تمام اهل سنت را نسبت به حضرت و ياران با وفايش ميرساند. به عنوان نمونه برخي ايرادات مؤلف در اينجا ذكر ميگردد: 1 – نويسنده: سراينده و گويندة بيتِ
يا اكرم الخلق ما لي من الوذ به سواك عند حلول الحادث العمم
(اي بزرگوارترين مخلوقات (منظور حضرت رسول)، هنگام حوادث ناگوار و مشكلات، جز پيش تو ملجأ و پناهي برايم نيست) را مشرك و مرتكب شرك اكبر مي خواند، بدين دليل كه امام بوصيري به غير خدا پناه ميبرد، غافل از اينكه هدف امام بوصيري واسطه قرار دادن حضرت بوده، كه بسياري از بزرگان دين چنين مواردي را در نوشتههايشان فرمودهاند مثلاً امام ابوحنيفه در كتاب الدر المحتار خود ميفرمايد:
يا اكرم الخلق يا كنز الوري جد لي بجودك و ارضني برضاك
اناطامع بالجود منك لم يكن لابي حنيفه في الانام سواك
كه معني بيت دوم امام ابوحنيفه عين گفتة امام بوصيري است چرا كه فرموده بغير تو پناهي براي ابوحنيفه درميان خلق وجود ندارد. و تمام توسل اين بزرگان به مصداق آية شريفة (و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفرالله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما – و اگر ايشان بعد از آنكه به خود ستم نمودند و نزد تو آمدند و آمرزش خدا را خواستند و رسول هم برايشان طلب بخشش كرد، در اينصورت خدا را تواب و رحيم خواهند يافت – سوره توبه) بوده است.
در موردي ديگر مؤلف بيت (ما سامني الدهر ضيما و...) را مصداق ديگري از شرك امام بوصيري خوانده به اين دليل كه بوصيري گفته هرگاه بيمار شدهام و نزد حضرت رفتهام (منظور زيارت قبر ايشان يا توسل به روح آنحضرت است) شفا حاصل نمودهام. براستي آيا اگر بيماري نزد پزشك حاذقي رفته و شفا يابد و سپس بيمار در توصيف پزشك مزبور چنين جملهاي را بر زبان آورد، مشرك خواهد گشت؟ چطور است كه حقتعالي كلام خود و عسل را در قرآن شفا توصيف فرموده است (وننزل من القرآن ماهو شفاء للمؤمنين- فيه شفاء للناس). چگونه است كه مردم همه روزه پيش پزشك ميروند و شفا مييابند اما مشرك نميشوند ؟!! اما امام بوصيري به واسطة وسيله قراردادن رسول مشرك ميگردد!!! چگونه است كه حضرت يعقوب پيراهن يوسف را وسيلة شفاي چشمش قرار ميدهد؟ اگر چون نويسنده بينديشيم بايد از اين پس علم پزشكي را علم شرك و داروخانه و مطب پزشكان را مراكز شرك و بتخانه فرض كنيم و آيا چنين نظري با روح اسلام همخواني دارد؟؟؟
در ابيات ديگر نيز مؤلف فقط برداشتهاي نادرست خود را بيان نموده كه تجزيه و تحليل هر يك دراين نوشته مختصر امكانپذير نبوده،وبه همين دو مورد اكتفا ميشود.
در پايان بايد گفت مطالب نادرست بسيار ديگري در نوشتة مورد بحث وجود داشته كه مجال ذكر آن نميرفت و فقط به اهم موارد اشارهاي گذرا گشته و خوانندگان عزيز خود به قضاوت خواهند نشست.منبع: تصوف بر شاهراه قرآن و سنت نقدی بر نوشته ای از جمیل زینو