عاشقم بر همه عالَم ...
عاشقم بر همه عالَم ...
به مطالعه ي سطحي قانع نشويد.مدّت مديدي پيش در پُستي با عنوان «من در حيرتم » اين بيت را نقل كرده بودم:
عاشقم بر همه عالَم كه همه عالَم از اوست
و من حيرت خود را از عشق شاعر به تمامي عالَم بازگو كرده بودم. چرا كه عالَم خوب و بد دارد زشت و زيبا دارد چطور اوي شاعر بر همه ي عالَم با زشت ها و زيباييهايش عشق مي ورزد؟! امروز اين پرسش براي من بر حسب اتّفاق باز تداعي شد و امروز پي بردم كه قصد شاعر از بيان آن مطلب در واقع رضا به قضا و قدر الهي بوده ، رضا و خوشنودي به هر چه كه خدا داده است از مواهب و مصائب. و امروز پُست « قضا و قدر خدا در يك نگاه » را مرور كردم و آنجا اين پرسش را مطرح كرده بودم:
چطور انسان مي تواند به چيزي كه مخالف ميل و طبيعت اوست خوشنود و راضي باشد ، جز اينكه صبر و مقاومت به خرج دهد و در درد و رنج بسوزد و زانوي غم بغل بگيرد !!! رضا به قضا در اين مورد (مصيبت) چه معني مي دهد؟؟؟!!!
در بخشي در پاسخ اين پرسش خاطره اي از زندگي مجنون و ليلي را آورده بودم. كه مرا امروز به وجد آورد. بخوانيد:
روزي مجنون (قيس بن عامر) از قاصدي كوزه اي به ليلي فرستاد. چون قاصد نام مجنون بر زبان آورد ليلي برآشفت و كوزه را بشكست . قاصد برگشت و قضيّه به مجنون گفت ، مجنون قه قه خنديد. قاصد گفت: ديوانه اي تو، او ظرف تو را بشكسته حال تو مي خندي؟!! مجنون گفت : من ظرف را فرستادم كه بگويم او (ليلي) را مي خواهم. او ظرف را بشكست كه بگويد مجنون را مي خواهد و بس ، كوزه در اين ميان چيست؟!!!
در ابيات بعدي كه بعد از بيت مذكور آمده ، مراد شاعر روشن تر مي شود ، بخوانيد:
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمردل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
----------
از وبلاگ قبلي ام ؛ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعت 23:45
مطلب فوق اینگونه ویرایش شد و به اولکامیز ارسال شد:
عاشقم بر همه عالَم ...
به جهـان خـرّم از آنـم که جهـان خـرّم از اوسـت
عاشقـم بر همه عالَـم که همه عالـم از اوسـت
در جهان خوبی و بدی ، زیبایی و زشتی هست. و خوب و بد ، زیبا و زشت کی و کجا با هم برابری کنند؟! من چگونه به خوب و بد، زشت و زیبا به هر دو ، به طور یکسان، عشق بورزم ؟!
وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ .
و نيكى با بدى يكسان نيست. (فصّلت / 34)
وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ * وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ * وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ *
« و نابينا و بينا يكسان نيستند *
و نه تيرگي ها و روشنايى *
و نه سايه و گرماى آفتاب » (فاطر / 19 ، 20 ، 21 )پیامبر اکرم (ص) فرمود: اللَّهمّ ارنا الاشیاء کما هی . « خدایا به ما بنما ، اشیاء را آنچنان که هست« .
به جهـان خـرّم از آنـم که جهـان خـرّم از اوسـت
عاشقـم بر همه عالَـم که همه عالـم از اوسـت
مراد شاعر بعد از بیت بالا در ابیات بعدی ، روشن می شود. قصد شاعر از بيان آن مطلب در واقع رضا به قضا و قدر الهي بوده ، رضا و خوشنودي به هر چه كه خدا داده است از مواهب ( لذّتها ) و مصائب ( رنج ها ).
پرسش: چطور انسان مي تواند به چيزي كه مخالف ميل و طبيعت اوست خوشنود و راضي باشد ، جز اينكه صبر و مقاومت به خرج دهد و در درد و رنج بسوزد و زانوي غم بغل بگيرد !!! رضا به قضا در اين مورد (مصيبت) چه معني مي دهد؟!
ما پاسخ این پرسش را در این روایت گنجانده ایم : «روزی ، مجنون (قيس بن عامر) از قاصدي كوزه اي به ليلي فرستاد. چون قاصد نام مجنون بر زبان آورد، ليلي برآشفت و كوزه را بشكست . قاصد برگشت و قضيّه به مجنون گفت ، مجنون قه قه خنديد. قاصد گفت: ديوانه اي تو، او ظرف تو را بشكسته حال تو مي خندي؟!! مجنون گفت : من ظرف را فرستادم كه بگويم او (ليلي) را مي خواهم. او ظرف را بشكست كه بگويد مجنون را مي خواهد و بس ، كوزه در اين ميان چيست؟!!! »
با هم بخوانيم:
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر ِ عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست